I just want to climb
۱۳٩٠/٢/٢٦
هولوکاست.

 

میخوای بدونی من توی دلم چه تصویری از کشورم دارم؟ دلت میخواد بدونی؟ کشور من تصویر یه سرباز مست حیرون رو داره که خنجرش رو روی پاچه شلوار ارتشی‌اش پاک میکنه و توی غلافش میذاره. بعدش روی جسد مردی که خرخره‌اش رو بریده تف میکنه.

کشور من شبیه اون مادریه که میبینه اونیفورم پسرش یه دکمه کم داره. با عجله دکمه رو میدوزه و بعد پسرش رو دفن میکنه.

کشور من اون مادربزرگیه که با شروع جنگ مجبوره فرار کنه و قبل از رفتن میره خاک جلو خونه‌اش رو میبوسه.

کشور من یک روستایی پیره که به سربازهایی که وارد روستاش میشن نگاه میکنه و میپرسه: شما خودی هستین؟

بهتر بهت بگم، کشور من اون سه تا سربازن که دارن میشاشن روی آوارهای دود زده خونه‌ای که آتیش زدن.

کشور من یک دسته زندانیه که قراره اعدام بشن و مجبورشون میکنن خودشون قبر دسته جمعی خودشون رو بکنن. و هنگامیکه دارن میکنن زیر پاشون یک قبر دسته جمعی دیگه پیدا میکنن که توش سرباز های جنگ جهانی دوم رو خاک کرده بودن.

بهتره برات بگم، کشور من تصویر اون بازار توی بوسنی رو داره که بهش میگن آریزونا مارکت، بازاری که توش دخترا رو برای خودفروشی در غرب میفروشن. خریدارها دلار میدن یا گاهی اوقات باکس سیگار.

یا تصویر کشور من این جمله است که میگن کلاه آبی های هلندی روی دیوار نوشتن: "دختره بی دندون و سیبیلوئه و بوی گه میده؟ پس حتما بوسنیایی یه".

یا شاید تصویر اون سربازی که با یه اسپری قرمز روی یه در مینویسه: اینجا صربستانه. دو هفته بعد روی همون در نوشتن: اینجا کرواسی‌یه.

اینه کشور من: یه سرباز هجده ساله که اهل شوخیه و مثل پاکت های شیر روی گلوش نقطه چین کشیده و نوشته: از اینجا ببرین.

کشور من اون پناهنده مسلمونه که توی یک روستای مجاری مرده، یه روستای مجاری که توش هیچ قبرستون مسلمونی وجود نداره و هیچ کی نمیدونه چجوری باید یک مسلمون رو دفن کرد.

یا شاید هم کشور من اون روستایی‌یه که توی جنگل خودش رو قایم میکنه چون چکنیک‌ها یا اوستاشی‌ها اومدن و روستاش رو اشغال کردن. سه روز بعد کشته میشه چون تصمیم گرفته بره به حیووناش که داشتن از گشنگی میمردن غذا بده، چون دیگه نمیتونسته صدای نعره گاوهاش رو بشنوه ...

 

... پیکر زن همچون میدان نبرد در بوسنی (نمایشنامه) / ماتئی ویسنی یک / تینوش نظم جو / نشر نی


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]