![]()
| |
|
۱۳۸۳/۱۱/٢٦
يک کوه يک مرد: قسمت سوم... کرامپون ها را به پوتینهایم محکم میبندم و سپس راهم را روی یخ و برف در پیش میگیرم.بدون اینکه جرات به عقب نگاه کردن را داشته باشم.از تاثر و تنهایی گیج هستم و به پیش میروم.نه صدای وزیدن بادی هست نه صدای افتادن سنگی و نه همهمه ای از ته دره به گوش میرسد...و هنگام وداع خورشید کوهستان به دنیای خاموش و مرده ای شباهت دارد. به سان شخص بی اراده ای به سوی نقطه ای در پای دیواره شمالی که از آنجا باید صعود مستقیم و عمودی خود را شروع کنم حرکت میکنم.در گوشه و کنار روی برف جای پای حمله اخیرم را جستجو میکنم.اما اثری از آنها نمبینم.خود را مانند آدمی منگ و احمق میابم...ساعتی میگذرد و همچنان که مشغول مرتب کردن جای کیسه خواب خود روی یخ هستم ناگهان شب فرا میرسد.با خود می اندیشم که دست کم اگر فردا صبح بار دیگر طوفانی بپا شود بهانه خوبی خواهد بود که به پایین سرازیر شوم و از این مشقت رهایی یابم..بله فوراً این کار را خواهم کرد. نور چراغهای زرمات به یکباره ته دره را روشن میکنند.اما با وجود این چشمهای من نمیتواند نگاه خود را از تاریکی هولناک دیواره ای که بالای سرم معلق ایستاده است برگیرد. سپیده صبح که سر میزند سرما غیر قابل تحمل است..و من به هنگام برداشتن نخستین پایم برای حرکت از خود میپرسم:به کدام سو،قله یا زرمات؟ اما رو به دیواره به راه میافتم.کاری که خیلی جرات میخواهد.چنین وضعی هرگز برای من پیش نیامده است. مثل اینکه باید میخی برای حمایت کردن خودم در یخ بکوبم.کوله پشتیام را میگشایم و دستهایم به جستجوی پوست فک میپردازند که برای زیر اسکی هایم بکار میبرم.به نظرم میرسد که «زیزی» به اندیشه و کار من میخندد.«زیزی»خس ماهوتی کوچکی است که پسر نانوای محله مان به من داده است که به منزله نظر قربانی همراه من باشد.این خرس کوچک را در حالیکه روی کوله پشتی ام بسته ام با خود ببالا میبرم و در این موقعیت احساس علاقه و دلبستگی به او میکنم .به آهستگی بالا میروم.کاری که در پیش دارم کاملا مرا مجذوب خود کرده است.این یک آزادی روحی حقیقی و معنوی است. نخستین روز صعود به تندی بدون واقعه قابل ذکری میگذرد.آنقدر سرگرم کار هستم که وقتی برای غذا خوردن نمیابم.شکل صعود من بدین قرار است:کوله پشتی ام را به یک میخ کوچک که در شکاف سنکی میکوبم،محکم می آویزم.درست مثل اینکه یکی از دوستان کوهنورد من است.بعد با طناب چهل متری که همراه دارم در سنگهای یخ بسته به بالا میروم.آنگاه انتهای طناب را به یک میخ دیگر میآویزم و این چهل متر صعود شده را به سوی کوله پشتی فرود می آیم،کوله را به دوش میگیرم و در حال صعود دوباره میخهایی را که کوبیده ام از شکاف سنگها بیرون میکشم..بدین صورت وقت و خستگی اصلاً قابل سنجش نیستند. شب، برای دومین بار، خود را روی دیواره گسترده و میان یک تخته سنگ پانزده متری ناهموار غافلگیرم میکند...و اینجا مکانی است که باید شب را به صبح برسانم. با زحمت راهم را روی تیرگی فرو ریخته روی دیواره پیدا میکنم و درست موقعی به محل اتراق شبانه میرسم که هنگام علامت دادن به ماریو با چراغ از ته دره است.علامتی که پیش از حرکت من با هم در مورد آن قرار گذاشته ایم.این است روشنایی چراغ کوچک او ...و این است پاسخ من با چراغ کوچکم. تشنگی گلویم را میسوزاند.اما نمیتوانم تصمیم بگیرم که برف را برای تهیه آب ذوب کنم.باد تکه های کوچک یخ را محکم به دیواره میکوبد و من خودم را بیشتر در کیسه خواب میپیچم.برای این که فکرم را از این موقعیت دشوار دور کنم،خود را میفریبم و به ماریو،به دوردستهای مناطق شمالی سیبری و به قطب می اندیشم.کلبه های دشتهای پر برف سیبری را در نظر می آورم که گرم و مطبوع هستند.آواز حزن انگیز مردمان شمال سیبری(یاکوت) را میشنوم و در این حال سوزش دلپذیری که مرا شکنجه میدهد به طعم تند غذاهایی که در آنجا میپزند تغییر شکل میدهد.و آنگاه بار دیگر چهره همسرم در برابر دیدگانم آشکار میشود و باز هم احساس تنهایی بزرگ به سراغم می آید.به هر صورت من تنها هستم و به یک میخ خود را آویخته ام.و زیر بدنم در چند صد متر فاصله میان من و یخچال های دهان گشوده تنها فضاست..خالیست.
اينم عکسی که قول داده بودم: ماتر هورن..۴۴۰۷ متر
[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |
در کوه ها آفرینش را تجربه میکنم.. در هر صعودی دوباره زاده میشوم
"آناتولی بوکریف" دوستان *** از کوه *** سفر نامه *** در هم بر هم ***
|