I just want to climb
۱۳۸۳/۱۱/٢٢
 

به مناسبت ۲۲ بهمن...

رادیو داره میخونه:

«قسم به اسم آزادی

به لحظه ای که جان دادی

قسم به فریاد آخر

به اشک لرزان مادر

که راه ما باشد آن راه تو ای شهید...»

 

صدای تلویزیون تو گوشم میپیچه:

«ایران ایران ایران خون و مرگ و عصیان

بنگر که همه فریاد

بنگر که همه طوفان...»

 

دوست دارم باهاش بخونم،

دوست دارم از ته قلب داد بزنم:

«به خویشان به دوستان به یاران آشنا

به مردان تیز خشم که پیکار میکنند

به آنان که با قلم تمامی درد را

به چشم جهانیان پدیدار میکنند بهاران خجسته باد

و این بند بندگی و این بار فقر و جهل به سرتاسر جهان 

به هر صورتی که هست  نگون و گسسته باد...»

 

بغضم میگیره.. گلوم بسته شده..چشام سنگین میشه و چیزی نمیشنوم..

تنها صدایی که تو گوشم میپیچه آوای خسته فرهادِ ...

 

«یه شب مهتاب ماه میاد تو خواب

منو میبره از توی زندون

مثل شب پره با خودش بیرون

میبره اونجا تو شب سیاه

تا دم سحر شهیدای شهر

با فانوس خون جار میکشن

تو خیابونا سر میدونا

عمو یادگار مرد کینه دار خوابی یا بیدار،مستی یا هوشیار...

خوابیم و بیدار شهیدای شهر،مستیم و هوشیار شهیدای شهر

آخرش یک شب ماه میاد بیرون

از روی اون کوه بالای  میدون رد میشه خندون

یه شب ماه میاد.. یه شبه مهتاب...»

 


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]