![]()
| |
|
۱۳۸٩/۸/۱٧
در ستایش سالخوردگی.
سکانس اول: روز، داخلی. زن، حدودا شصت و چند ساله و حتی بیشتر. ساک پارچه ای خرید در یک دست و عصایی در دست دیگرش دارد. سرش را میاورد داخل مغازه و میگوید: این کتاب دوست داشتم ... مکث میکند و دوباره کتاب داخل ویترین را نگاه میکند تا اسم کتاب را ببیند. - دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد. - بله همان. میتوانم ببینمش؟ کتاب را دستش میدهم تا ببیند. میگویم: بفرمایید داخل. کتاب های دیگری هم داریم. میگوید که همین کتاب خوب است: "اگر خوب نبود که به چاپ هفتم نمیرسید نه؟" کتاب را براندازی میکند و میگوید: "همین را برمیدارم" از همان دم در و بدون اینکه داخل شود پول کتاب را میدهد و میرود. مادربزرگی که دوست دارد کسی جایی منتظرش باشد.
سکانس دوم: شب، داخلی. مرد، شصت و چند ساله و حتی بیشتر. نایلونی پلاستیکی در دست دارد. درون نایلون دو تا نان باگت و مقداری سبزی احتمالا سبزی خوردن هست. از جایی که قرمزی چندتا تربچه هم دیده میشود. به آهستگی و با کمی سختی قدم برمیدارد. وارد میشود و مستقیم به طرف میز میاید: "نمایشنامه مرگ یزدگرد را میخواهم. مال بهرام بیضایی است" سری تکان میدهم که یعنی بله، میدانم. کتاب را دستش میدهم. ابتدا قیمت پشت جلد کتاب را نگاه میکند و بعد دست در جیب میکند و یک اسکناس آبی در میاورد. بقیه پول را میگیرد و بدون اینکه نگاهی به سایر کتاب ها بیندازد از مغازه خارج میشود.
پ.ن: عنوان، نام کتابی است از هرمان هسه.
[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |
در کوه ها آفرینش را تجربه میکنم.. در هر صعودی دوباره زاده میشوم
"آناتولی بوکریف" دوستان *** از کوه *** سفر نامه *** در هم بر هم ***
|