I just want to climb
۱۳۸۳/۱۱/٢۱
 

چند خبر :

 

1-     دو نفر از ماموران گارد محيط زيست در منطقه شكار ممنوع سهند كه دو هفته قبل از سوى يك شكارچى متخلف و به عمد هدف شليك هاى وى قرار گرفته بودند در آستانه مرگ و نابينايى مطلق قرار گرفتند.خبر کامل در وبلاگ در کوه ....

2-     سه کوهنورد که برای صعود قله دماوند به این منطقه رفته بودند ناپدید شدند.ادامه مطلب...

3-     مدیر کل محیط زیست استان تهران از ساخت یک باب ساختمان به مساحت۱۵۰  متر مربع در پارک ملی سرخه حصار خبر داد!!!بنا بر گزارش ایسنا این مقام مسئول افزود: به رقم صراحت مقررات ممنوعیت ساخت و ساز در حریم شهر تهران و پارک ملی سرخه حصار مراجع قضایی با وجود شکایت سازمان محیط زیست هنوز هیچ حکمی در این مورد صادر نکردند.محمد حسین پیراسته افزود:روز پنج شنبه حدود 200 نفر از اعضای تعاونی مسکن جهاد کشاورزی ضمن حمل مصالح به داخل پارک سرخه حصار اقدام به ساخت یک باب حسینیه کردند.وی افزود:در پی این اقدان ماموران گارد محیط زیست منطقه به همراه نیروی انتظامی در محل حاضر شدند که این افراد با سر دادن شعار از اقدام قانونی ماموران ممانعت به عمل آوردند...

                                         

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

ادامه مطلب «يک کوه يک مرد»‌ :

 

 

در مدت چند ماه که آماده این صعود میشدم شور و هیجان شگفتی در خود احساس میکردم و اغلب به حالتی دچار میشدم که میتوان آن را از خود بیخود شدن تعبیر کرد.در این مدت ماترهورن در میان تصورات و خیالات پریشانم زیباتر زنده و جاندار و یک هدف کاملا تازه جلوه میکرد.

حجب ذاتیم اجازه نمیداد که راجع به هدفم با دیگران سخنی بگویم.اما با وجود ایم میباید دوستانی برای همراهی در این حادثه پیدا میکردم..گالینی بر اثر حادثه ای در اسکی مجروح شده است و بنا بر این تنها پانی و تاسوتی باقی مانده اند.

ما روز دهم فوریه حمله خود را آغاز کردیم.مسیر صعود در ذهنم نقش بسته بود و هیچ راهی به نظرم تازه نمی آمد.ما سه نفر با یکدیگر هم پیمان بودیم و خود را خوشبخت احساس میکردیم.

پس از سه روز تلاش توانستین به نخستین نقطه پای دیواره برسیم.آنجا شیار معلقی بود که تمام دیواره شمالی را به طور افقی میبرید.و در همانجا توفان به سراغمان آمد.بیست و چهار ساعت دستخوش این طوفان وحشتزا بودیم و امیدی به رهایی از آن نداشتیم.به خوبی حس میکردیم که سعادت بزرگ ما به یک اندوه بزرگ جایگزین شده است.

شامگاه روز سیزدهم فوریه طوفان به منتها درجه رسیده بود.برف در چادرمان نفوذ کرده و باد آنرا به صورت بادبانی درآورده بود.دوخت درزهای چادر یکی پس از دیگری مقاومتش را از دست میداد..و چادر در یک لحظه از هم دریده شد.از چادر جر یک تکه پارچه که دستخوش باد وحشتناک شده بود چیزی باقی نمانده بود.و ما نومیدانه آن را محکم در چنگال هامان گرفته بودیم.با این وضع و حالت آن شب ما سپری شد و دما سنج_تنها چیزی که در اختیارمان بود_ باز هم پانزده میلیمتر پایین رفته بود...

وقت را نمیبایست بیش از آن از دست میدادیم.روز بعد در زیر همان طوفان مداوم عقب نشینی آکروباتیک ما آغاز شد..چهار صد متر فرود مداوم در فضا به روی طناب!!

پانی و تاسوتی به «کورمایور»1 برگشتند.بدین صورت وقتی را که باید صرف صعود میکردیم از دست دادیم.من تنها در زرمات ماندم در حالیکه آتش این رنج عدم موفقیت جانم را میسوزاند...

 

دو روز بعد هوا درباره عالی شد...در آن هنگام آنچه  را که روز گذشته مانند یک دیوانه به برسییش پرداخته بودم ناگهان منطقی و قابل انجام دیدم.. و .. آن شب که به روز گرایید دوباره حرکت کردم...

این یک اقدام فوق العاده و در یک وضعیت دشوار بود.مطالب بسیاری پیرامون پیروزی نیافتن من در برنامه پیشین گفته شده و این بار ترجیح میدهم که همه کار پنهانی صورت گیرد.بهنرین دوستم در زرمات «دانیل پانایته» و نیز «گیدوتونلا» و «ماریو دوبیازی» که در حادثه سیبری همچون برادر هم درآمده ایم اکنون در کنار من هستند و همسرم در زرمات منتظربازگشت من است.

این سه دوست برای مشایعت من تا آن سوی دره «شوارتس زه» همراه من هستند و از آن پس من تنها خواهم بود.و آنگاه که لحظه جدایی فرا میرسد اندوهی سنگین بر وجودم فرود می آید.میل دارم کلمه های شادی آوری بر زبان آورم اما بغض گلویم را میفشارد و به جز یک خداحافظی فرار و خفه چیزی نمیتوانم از دهانم بیرون بفرستم..من در حالتی شبیه به فرار کردن هستم که ماریو چرخی میزند و به بهانه مبهمی دوباره به سوی من برمیگردد...

و در آن بالا باز هم ماترهورن نیم رخ باشکوهش را به رخ من میکشد..

حوادث سخت و وحشت انگیز من از همینجا آغاز میشود...

 

دو اندیشه با من به ستیز میپردازند:بازگشت با دوستانم به زرمات،زیرا خطر و دشواری صعود در برابر من کاملا آشکار است یا اجازه دادن به ماریو که تا آنجا که امکان دارد همراه من بیاید..

در حالیکه ما_من و ماریو_ به سوی پناهگاه هورنلی میرویم مرتب حرف میزنیم و باز هم حرف میزنیم.مبادا که من به تنهایی پر هراس آینده خود فکر کنم.

به پناهگاه هورنلی که میرسیم بعد از ظهر از آنجا رخت بر بسته است.من مصمم به ادامه دادن راه هستم.تیرگی شامگاه که بر روی دیواره های پناهگاه افتاده است بار دیگر تنهایی بزرگ مرا به خاطرم می آورد..ماریو اصرار دارد که باز هم تا مسافت زیادی همراه من بیاید و میگوید:من کوهنورد شده ام که همراه تو باشم... و من باز هم کلمه ای نمیابم که پاسخ گوی او باشم.. 

 

 

 


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]