![]()
| |
|
۱۳۸۳/۱۱/۱٧
آخرین روزهای بهمن ماه برای من تداعی کننده دو انسان بزرگ و دو صعود بزرگ است. صعود هایی زیبا، به یاد ماندنی و همیشه زنده..تلاشی که بیش از آنکه قدرت و استقامت انسان را نشان بدهد(که نشان میدهد) بیانگر توانایی و قدرت روحی انسان است.در اینجا فقط روح است که به دیدار (و نه جنگ با) طبیعت سرکش و سرسخت کوهها میرود. *** سال 1964 میلادی است.ده سالی از صعود موفقیت آمیز k2 بوسیله ایتالیایی ها میگذرد. صعودی که شهرت و افتخار رو برای صعود کنندگانش و نیز تمام ایتالیایی ها به ارمغان آورد. اما راز اون شب وحشتناک و بیواک در ارتفاع 8100 متری این قله(بدون کیسه خواب،چادر یا هیچ چیز دیگر) در تمام این سالها در قلب والتر بوناتی باقی مانده و گویی از درون آنرا از بین برده...والتر در تمام این سالها فقط صعود کرده و صعود..اما تمام این صعودها از طرف کسانی که آن شب وحشتناک رو برای اون بوجود آوردند نوعی دیوانگی و شهرت طلبی تعبیر میشود.کسانی که از کوهنوردی جز تیم های بزرگ و پرتعداد و نیز قله های معروف و مشهور( و بلند) چیزی نمیدانند و راز زیبایی که بین «یک مرد»1 و یک کوه در جریان است را هیچ وقت نمیفهمند ... اما والتر با صعود زمستانی و انفرادی اش بر روی دیواره شمالی 1200 متری ماترهورن گوشه هایی از این رمز و راز ها رو نشون میده.فقط گوشه هایی... والتر بوناتی خود شرحی از این صعود رو منتشر کرده و استاد «جلیل کتیبه ای» (که الحق در «مکتوب نمودن» دانسته هایش هیچ وقت کوتاهی نکرده است) با قلم زیبای خود این نوشته رو در قالب کتابی با عنوان «یک کوه یک مرد» ترجمه کرده است.سعی میکنم این عاشقانه زیبا رو در چهار یا پنج قسمت در همینجا بنویسم.امید آنکه مورد توجه قرار گیرد... اما در مورد دومین مرد و دومین صعود..حدس بزنین و جایزه بگیرین!!! البته جایزه ما قطعه عکسی است که بوسیله ای-میل ارسال خواهد شد..
ساعت 6:30 بامداد روز دوشنبه است و سومین شب زنده داری من روی دیواره شمالی ماترهورن پایان می یابد.طبقه ای از یخ چهره ام را پوشانده است.گرما سنج کوچکی که به لباسم وصل کرده ام 25 درجه زیر صفر را نشان میدهد.شب گذشته به هیچ وجه نخوابیدم. دیواره شمالی ماترهورن و خواب؟چه فکر باطلی!! جایی که شب هنگام اطراق کرده ام یک سکوی باریک سنگی سی سانتیمتری بود که یخ روی آن را شکسته و فرو ریخته بودم و خودم در حالیکه روی آن نشسته بودم و پشتم به دیواره کوه تکیه داشت و پاهایم در فضا آویخته بود شب را به صبح رساندم. دو حلقه طناب مرا نگه میداشتند که یکی در سینه ام قرار داشت و دیگری زانوانم را در بر گرفته بود، و این حاقه ها با میخ به دیواره محکم شده بودند. نزدیک به نیم ساعت است که دستهای من با حالتی عصبی روی چراق قوه جیبی کوچکم فشار می آورند و بیصبرانه در انتظار پاسخ دادن به علامت چراغ «ماریو» هستم ... چند دقیقه دیگر میگذرد و عاقبت زمان روشن شدن چراغ و خبر دادن بوسیله آن از پایین دیواره فرا میرسد.ماه با تمام وجودش میدرخشید،اما در ژرفنای دره،سایه مخروطی شکل ماترهورن با تیرگی مکانی که ماریو باید از آنجا به من علامت دهد در هم آمیخته اند.من به چیزی نمی اندیشم جز اینه علامت چراغ را ببینم و به آن پاسخ دهم. سه یا چهار حرکت آهسته من با چراغم از بالا به پایین و سپس چند حرکت تند به او میفهماند که من زنده هستم و از شر این شب هم تا اندازه ای خلاصی یافته ام و به صعود ادامه خواهم داد. تا کنون هرگز چنین احساس وحشتناک تنهایی را به خاطر ندارم و این روشنایی کوچک دوستانه ای که از ژرف دره از دو هزار متر پایین تر به سوی من فرستاده میشود تنها ارتباط جان بخش بشری است که در مدت این سه روز و سه شب مرا همراهی میکند. و این است آن روشنایی کوچک.اما آنقدر کمرنگ است که با شفق بامدادی اینجا هماهنگی دارد. شاید این آخرین باری باشد که باید آنرا ببینم.زیرا با کمی بخت امروز قله را فتح خواهم کرد. ماریو به آهستگی شروع به علامت دادن میکند... سه ...چهار و بعد تیرگی و سکوت و انتظار.. من هم برای پاسخ دادن دستم را از درون کیسه خواب بیرون می آورم... او نور چراغ نرا دیده است زیرا به سرعت علامت های او افزوده میشود.تند با روح،پر شور و پر هیجان. اینک دیگر من تنها نیستم.شفق آشکار میشود و دسته های نور و تاریکی با هم تلاقی میکنند و روی قله های دره «والین» اشکال و رنگ ها در حال تغییرند و در آن پایین دهکده «زرمات»2 تیرگی خودش را کم کم در نور روز میشوید. چرا شیطان در اینجا به سراغ من آمده است؟تنها، در قلب زمستان و در این راه ناشناخته که دستخوش سرما و یخ و دامهای مرگ است؟چرا من این تنهایی سخت را ناچیز شمردم؟ شاید عقلم را از دست داده بودم که به مبارزه با سرنوشتم برخاستم؟در همین تابستان گذشته بود که گفتم و نوشتم که دیگر از این دیوانگی ها نخواهم کرد؛ پس چرا قولم را از یاد بردم؟؟ اینها پرسشهایی هستند که در این هنگام که خود را برای آخرین جهش به سوی قله آماده میکنم به خاطرم می آیند.اینها اندیشه های مردی در یک لحظه ضعف است.مردی که مدت هفتاد ساعت است تا سر حد اعلای امکان برای پیروزی نهاییش کوشیده است.هدف این پیروزی ماتر هورن است،کوهی که شاخص کوهنوردی است.کوهی که با صعود بر آن کوهنوردی راه تازه ای یافت و اکنون سده ای بر آن میگذرد.امروز یک مرد ضعیف میخواهد تاریخ کوهنوردی را با گشودن آخرین مسیر به روی دیواره بسیار دشوار این کوه کامل کند... ادامه دارد... 1- نام کتابی از اوریانا فالاچی 2- دهکده ای در جبهه سوییس ماتر هورن
[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |
در کوه ها آفرینش را تجربه میکنم.. در هر صعودی دوباره زاده میشوم
"آناتولی بوکریف" دوستان *** از کوه *** سفر نامه *** در هم بر هم ***
|