I just want to climb
۱۳۸٩/٥/۳۱
برای منصور که روحیه گرمش را یخ های اسکاندیناوی سرد خواهد کرد ...

 

 

شبی سرد درون چادر، جایی حوالی قله جانستون، پاییز ٨۵

 

آغاز دوستی ما فروردین 82 بود. قرار بود عده زیادی را در قالب انجمن کوهنوردی دانشگاه ببریم دشت هویج و در جلسه هماهنگی سر موردی کوچک با سرپرست برنامه بحثم شد و پسری غریبه طرف من را گرفت و این شد که آشنا و در برنامه هم همگروه شدیم. اولین خاطره هم در همان برنامه شکل گرفت. راه که افتادیم راننده اتوبوس جایی ایستاد و به رفیق ما گفت "از همین دکه یک بسته سیگار واسه من بگیر"، رفیق ما بغل را نگاه کرد و تا آمد پیاده شود راننده باز گفت "بغل رو بپا". رفیق هم برگشت و گفت "حواسم هست" و در اتوبوس را باز کرد ... در را باز کرد و یک موتوری نگون بخت را که در همان لحظه در حال رد شدن از کنار ماشین بود فرستاد قاطی باقالی ها! یعنی درون جوب آب خیابان ولیعصر! طبیعتا اسم آن رفیق فقط میتوانست منصور باشد!

اما آغاز صمیمیت ما زمستان بی رمق 82 بود. منصور خودش را برای تیم انتخابی دانشجویان کشور آماده میکرد و من بعد از دوره ای رخوت و انزوا قصد بازگشت به کوه را داشتم. اینطور شد که خیلی از آخر هفته ها و وسط هفته های آن زمستان را با هم سپری کردیم. یا در کوه یا در تمرینات هوازی در شهر. یا در حال هروله روی خط الراس توچال یا هنگام دویدن در سالن ورزشی دانشگاه.

 در بازگشت از علم‌کوه، پایین تر از سرچال، شهریور ٨۴، عکس از میثم

 

مجمع انجمن، توضیح تغییرات اساس‌نامه انجمن کوهنوردی دانشگاه. مامن آن سال هایمان.

 

اخلاق های خاص خودش را داشت. گاهی پایه بحث های سطحی و خنده ها و شوخی های حین صعود بود و دوره ای در حال و هوای خودش بود و قاطی نمیشد. در دوره ای نرمش صبح گاهی اش هیچوقت ترک نمیشد. ساعت های متمادی در اتاقش در خوابگاه مینشست و لوازم کوه اش را تمیز و تعمیر میکرد. خراش های لباس گورتکس را رفو میکرد، برای زیپ لباس ها بند درست میکرد تا در باد و طوفان راحت باز و بسته شود یا بند گتر در اندازه های استاندارد میبرید! کارهایی هم میکرد که مخصوص خودش بود. مثلا یکبار در یک برنامه فنی هدلمپ نبرد تا وزن کوله اش کم شود. با توجه به حکایت سنگ و پای لنگ طبیعتا در همان برنامه به شب خوردند و  با مصیبت به پایین برگشتند. یا در دوره ای اصطلاحا گیر داده بود و در برنامه های تابستان کیسه خواب نمی آورد تا شرایط بیواک در هوای سرد را تمرین کند.

 

نرمش صبح‌گاهی روز بعد از اتمام برنامه، رودبارک

 

دوران بسیار خوبی را با هم و با دیگر دوستانمان گذراندیم. ساعت های زیادی را صرف برنامه ریزی برای صعودهای اغلب ناموفق مان کردیم. شب های زیادی قبل از صعود فردایش، روی چهارپایه در آشپزخانه اتاقش نشستیم و درباره داستان های کوه صحبت کردیم. در دوره ای هم کتاب حماسه‌ی نانگاپاربات هرلیخ کوفر (به روایت منصور ) کتاب بالینی مان بود و ساعت های طولانی در حال قدم زدن روی خط الراس ها و یالها، جمله ها و دیالوگ هایش را از حفظ با هم میخواندیم (ایضا دیالوگ های فیلم بوتیک) .

 

با وریا، علم‌چال

با محسن و میثم، سرچال

با دو تا حسین ها، یال منتهی به قله کمان‌کوه

 با محسن، مرتضی، رضا، نیمه شبی در پناه‌گاه کلک‌چال. هیچ کدام از آدم های این عکس ایران نیستند.

 

تقریبا که نه! تحقیقا هیچ برنامه موفق دو نفره ای با هم نداشتیم. به دلایلی بعضا مسخره، از خراب شدن کپسول گاز در صبح روز دوم برنامه گرفته تا به جا ماندن نان ها در تهران تا هوای کاملا طوفانی و مغایر با پیش بینی هواشناسی.

اعلام انتهای برنامه صعود از یال شمالی خلنو، و خلنو در دوردست!، اردیبهشت ٨٨

در بازگشت از صعود ناموفق سرکچال - آزادکوه، بهمن ٨۴

دربازگشت از صعود ناموفق به خلنو، بهمن ٨۵

 

دو سه سال اخیر هردو گرفتار بودیم و، گر چه نوروز امسال یک سفر بسیار عالی داشتیم اما کمتر فرصت پیش آمد با هم به کوه بزنیم.

منصور هم دیروز رفت. مانند خیلی های دیگر. شاید در زندگی بعدی وطنی داشته باشیم که کسی به این شکل ترکش نکند.کسی مهمانی خداحافظی نگیرد، شب آخر به دوستانش یکی یکی تلفن نکند و بگوید "من رفتم شاید بار دیگر در حال بهتری و در جای دیگری هم را دیدیم". جایی که در آن هیچ کس نباشد که کتاب ها و لوازم کوه و چیزهایی از این دست را به این و آن هدیه بدهد و همه زندگی اش را در دو چمدان 20 کیلویی جمع کند و برود. شاید.

 

در بازگشت از آخرین صعود مشترک، اردیبهشت ٨٨.

 

و دیگر بدرود.


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]