I just want to climb
۱۳۸۳/۱۱/۱٢
 

 

لمس خلا يه روايت کارگردان فيلم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

راهنمای محلی...

 

 

تیر 79..با یک تیم پر جمعیت قصد اجرای برنامه سیالان_دوهزار رو داشتیم.راهنما هم یکی از اهالی مسن گازرخان بود.روز دوم بعد از سیالان  حدود ساعت 11 به یک چشمه رسیدیم.بچه ها دو ساعتی آب نخورده بودند و آبی هم نداشتیم.جناب راهنما گفت که این آب کمی گل دارد و خوب نیست.و حدود نیمساعت دیگر به یک رودخانه باصفا میرسیم.بچه ها هم رو این حساب کمی آب خوردند و بدون برداشتن آب حرکت کردند.چشمتان روز بد نبیند.حدود ساعت 5 به رودخانه رسیدیم...درحالیکه از تشنگی به حالت مرگ افتاده بودیم.البته راهنما کم نیاورده و فرمودند: من همیشه این مسیر رو نیم ساعته میام!!!

 

مرداد 80.. از قوطورسویی به سمت پناهگاه شرقی سبلان حرکت کردیم.سرپرست و راهنما(که از بچه های خودمون بود) توضیح دادند که با یک حرکت آرام و مناسب حدود 4 ساعت تا پناهگاه راه داریم.همون اول مسیر یکی از بچه ها اشتباه ترین کار رو انجام داد و از یکی از اهالی ده از مسیر پرسید.اون بنده خدا هم گفت تا پناهگاه فقط 2 ساعت راهه!!در نتیجه بعد از دو ساعت باطری افراد تیم تموم شد و هر 5 دقیقه میپرسیدن:پس پناهگاه کو؟؟!!

 

بهمن 81.. ساعت 5 بعد از ظهر از میدان میشان به سمت قله الوند راه افتادیم.مسیر رو بلد بودیم و حدس میزدیم تا پناهگاه تو زمستون 4 ساعت راه باشه.به خصوص که اکثر اعضای تیم تازه کار بودند و اون اولین تجربه زمستونیشون بود عجله ای هم نداشتیم.به اعضای تیم هم گفتیم برای حرکت تو شب آماده باشند...

کمی جلوتر یک کوهنورد همدانی از کنارمون رد شد و ضمن خسته نباشید گفت ایشالا تا ساعت 7 تو پناهگاه خواهید بود.فکر کنم حدود ساعت 7:30 بود که به ابتدای دوزخ دره رسیدیم.از اینجا بود که مشکل شروع شد.باد و طوفان شروع شد.چند نفر شروع کردن به غر زدن که پس چرا نمیرسیم.چند نفر میگفتن حتما گم شدیم.اکثرا  خسته بودن و بدتر از اون روحیه شون رو باخته بودن.حتی یادمه یک نفر (شاید از خستگی) آهسته گریه میکرد.تاریکی هوا هم قوز بالا قوز بود.(قوز یا غوز یا قوض یا غوظ یا غوذ یا قوظ یا...؟).خلاصه با بدبختی ساعت 9_9:30 رسیدیم به پناهگاه.ولی به این قیمت که چند تا از اعضای اون تیم دیگه پاشون رو تو کوه نذاشتن..

 

آذر 82.. قصدمون قله شاهوار بود و راهنما مون هم از اهالی شاهرود. ایشون البته کوهنورد نبود ولی شکارچی باتجربه ای بود و آشنا به تمام منطقه.شب که چادر زدیم ایشون گفت که فردا تا قله 9 ساعت راهه و باید صبح زود حرکت کنیم.خلاصه 2 نیمه شب بیدار شده (تقریبا نخوابیدیم) و ساعت 3 راه افتادیم.با اینکه بسیار آهسته حرکت میکردیم در کمال تعجب ساعت 7 به قله رسیدیم!!

 

خلاصه به نظر من هیچوقت و به خصوص در مورد مسیر و زمان به کوهنوردان بومی اون منطقه نمیشه اعتماد کرد.شايد دو تا از دلايلش اين باشه که:

اول اینکه کوهنوردان هر منطقه ای سعی میکنن خودشون رو خیلی قوی و کوهنوردان سایر مناطق رو ضعیف جلوه بدن.به همین دلیل زمان و فواصل رو کوتاه میکنن...

دوم اینکه بعضی از پیرمرد های روستایی درک درستی از ساعت ندارن.یکی از دوستان میگفت یکبار از یک پیرمرد روستایی که گهگاه کوهنوردان رو هم راهنمایی میکرده پرسیده که از طلوع خورشید تا غروب اینجا چند ساعته ؟ و اون بنده خدا گفته: 4 ساعت!!!!!! تو خود حدیث مفصل بخوان...

 


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]