![]()
| |
|
۱۳۸٩/٥/۱٤
خنده های فراموش شده یک نویسنده
عطیه تیر خورده و پاش فلجه. تو درگیری های شهر. گفتم که اونجا همیشه جنگ بوده. همه مردم تو خونه هاشون تفنگ دارن، چون هر کسی تو یه حزب و گروهیه. دایی ام همین چند ماه پیش اعدام شد. تو تاریکی صبح. حتی جنازه و قبرش رو هم ندیدیم. کومله نبود ... کمونیست بود. قبل از اینکه وارد سیاست بشه زنش رو طلاق داد تا بچه دار نشه و حالا میفهمیم چقدر عقل کرد که یه خونواده رو به خاک سیاه ننشوند. مادرم از اون وقت به بعد خیلی حالش خراب شد. اعدام دایی ام مال خیلی بعدتر از ماجرای عطیه بود. عطیه تو خیابون تیر خورد و هیچ کی هم نفهمید کی زدتش. اون روز تو خیابون خیلی ها به جون هم افتاده بودن. پای تسویه حسابی چیزی وسط بود که پاسدارها غروب رسیدن و غائله تموم شد. روزی نیست که پاسدار نکشن. از اونام همینطور. یکی که کشته میشه رفیقاش میرن تلافی و کلی خون به پا میکنن. پدرم معلم بود. اخراج شد و الان چند ماهه که بیکاره. دو تا زمین داشتیم فروخت و پولهاشو گذاشت بانک و اومدیم اینجا. دیگه نگید محرم نیستم ... .
خنده را از من بگیر / جواد ماه زاده
*** جواد ماه زاده از آذرماه سال گذشته در زندان است. طبق معمول بدون برگزاری دادگاه و یا حتی تفهیم اتهام.
[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |
در کوه ها آفرینش را تجربه میکنم.. در هر صعودی دوباره زاده میشوم
"آناتولی بوکریف" دوستان *** از کوه *** سفر نامه *** در هم بر هم ***
|