I just want to climb
۱۳۸۳/۱۱/٦
 

قسمت دوم مطلب قبلی!!

 

«فردای آنروز ما صعود تازه ای را شروع کردیم.هدف ما صعود به قله ای بود که روی نقشه مشخص بود ولی نوشته بود بدون نام و صعود نشده».

 

«در نقطه ای که بهترین دید را از آناپورنا ها داشت مستقر شدیم..تعدادی از باربران را مرخص کرده و خود به مطالعه و یادداشت برداری از دیده هایمان از آناپورنا پرداختیم».

 

«در محلی بودیم که در مقابل ما راه به طرف گردنه ای که ارتفاعی حدود 5000 متر داشت منتهی میشد...]فردای آنروز[ ساعت 2 بعدازظهر حرکت کرده و ساعت چهار به بالای گردنه رسیدیم...قله مورد نظر در شمال غربی ما کاملا پیدا بود..آن شب،شب سختی بود. هیچکدام از ما تا کنون شاهد این همه یخ و برف نبودیم..تا صبح خواب به چشمان ما نمیآمد».

 

«فردای آنروز در 2 گروه به سمت قرار گاه بعدی که واقع در دشت یخی بود به راه افتادیم.در ابتدای دشت چادر ها را زده و داخل چادر شده با این نیت که صبح در حمله به قله شرکت کنیم..ساعت 6 صبح روز بعد بیدار شده و پس از صرف چند دانه بیسکوییت هندی و فنجانی چای وارد دشت شدیم».

 

«کم کم به انتهای دشت برفی و ابتدای کوه میرسیدیم.آقای امین نیا و تا حدی مفیدی اصرار داشتند ما از مسیر یخی که از تعداد زیادس مکعب های یخی تشکیل شده و از طرف غرب قله را دور زده و از سمت شمال بالا میرفت ادامه دهیم.من اعتقاد داشتم با استفاده از دیواره سنگی و یخی که به سمت شرق میرفت ادامه دهیم..بحث از کجا برویم جدی ترشد..من از دوستان خواهش کردم کمک کنید دست ما به سنگ ها بخورد.قول میدهم به قله برسیم.خوشبختانه دوستان موافقت کردند به این شرط که من نفر اول باشم.مسیر از سنگهای با درجه 1 تا 4 تشکیل میشد.در 2 جا باید از آبشار یخی تراورس میکردیم.این مسیر رو هم با حمایت و طناب ثابت رد شدیم...در ساعت چهار بعدازظهر با موفقیت به قله 6250 متری صعود کرده و پرچم ایران را به نشانه این پیروزی به کلنگ نصب کرده و به اهتزاز در آوردیم.همگی در آغوش هم رفته و با گریه این پیروزی را به هم تبریک گفتیم».

 

«نیم ساعتی به عکاسی و تماشا گذشت.باید قبل از تاریکی به محل چادر ها که با ما 5 ساعت فاصله داشت میرسیدیم.به همان شکل صعود یعنی با حمایت از بالا از دیواره ها فرود رفتیم.ساعت 7 به ابتدای دشت برفی رسیدیم...».

 

«در کاتماندو به انجمن کوهنوردان نپال رفته و قله صعود شده را به نام نورسون،روستای پای قله،و به نام ایران به ثبت رساندیم..»

 

«در این سفر ما بین 20 تا 35 کیلو از وزن خود را از دست دادیم.خود من موقع رفتن 85 کیلو بودم.در بازگشت هم که روی قپان آنجا رفتم 59 کیلو شده بودم.سایر دوستان هم بسیار لاغر و ضعیف شده بودند.»

«به خاطر جاری شدن سیل و خرابی راه بین هند و نپال مجبور شدیم چند روزی در کاتماندو بمانیم.ما هم از فرصت استفاده کرده مشغول گشت و گذار در معابد و معابر شهرشدیم.پس از 6 روز که راه باز شد با کامیون های خالی به شهر راکسول در هند رفتیم».

 

«دراینجا لوازم و بارهای کوهنوردی که مورد نیاز نبود را توسط راه آهن به دهلی فرستاده و خود سبک بار عازم سفر شدیم.قصد ما دیدار از فدراسیون کوهنوردی و مدرسه کوهنوردی در دارجلینگ بود...در مدرسه ما را به موزه مدرسه بردند.در سالن های موزه تقریبا از تمام کشور های آسیایی و اروپایی غرغه بود.ولی جای ایران خیلی خالی بود..من بلافاصله به فکر افتادم که در گوشه ای از مدرسه غرفه ای هم به نام ایران داشته باشیم.جریان را به رییس مدرسه گفتم.ایشان فوق العاده استقبال کرد.همان روز در شهر یک مقوا و مقداری پارچه که روز آن بکشیم تهیه کردیم.به هر ترتیبی بود تابلویی درست کردیم.نوشتن نام ایران به فارسی و لاتین،پرچم ایران،2 عکس از ما بر فراز قله ای که صعود کرده بودیم،آرم هایی از گروه های کوهنوردی که موقع رفتن به ما داده بودند،پرچم یادبد فدراسیون کوهنوردی و چند سازمان کوهنوردی و هم چنین آرم مربیگری که مال من بود و عکس جالبی از دماوند روی آن نصب کردیم...»

 

«با قطار به بمبئی آمده و عازم سفر به تهران شدیم.دوستان ما در تهران برای بازگشت ما تدارکات مفصلی فراهم کرده و قصد استقبال باشکوهی از ما داشتند..در دفتر هواپیمایی هما در بمبئی جوانی کار میکرد.او به ما اطمینان داد که من از طریق هواپیمایی هما خبر ورود شما را به تهران داده ام و چندین تلگراف زده ام..بالاخرا در روز دهم شهریور سال1344 پس از یک سفر حدوداً صد روزه وارد تهران شدیم..»

 

«ماجرایی که میتوانست با شکوه و افتخار به پایان برسد به صورت غم انگیزی درآمد.وقتی هواپیما در ساعت چهار بعد از ظهر روی باند فرودگاه رسید من از شیشه فرودگاه دیدم احدی در فرودگاه نیست.ما فکر میکردیم حدود 4 تا 6 هزار نفر به استقبال ما بیایند.البته موقع رفتن هزار نفر به بدرقه ما آمدند...مانند افراد غریب و بیکس وارد سالن شدیم.هیچکس نبود.ما هم پولی برای تلفن زدن نداشتیم.بالاخره از فردی یک دوریالی گرفتیم و به آقای دکتر پیش بین که از اعضای گروه ماست تلفن زدیم.بیچاره وقتی شنید که من از فرودگاه تهران با او صحبت میکنم کم مانده بود سکته کند..آخر آنها برای ما دهها برنامه ریز و درشت چیده بودند.سه چهار نفر از اعضا بیستون با دسته های گل آمدند.از آنجا به فدراسیون کوهنوردی رفتیم.در آنجا هم همه شوکه شده بودند.چون فدراسیون هم تدارک استقبال باشکوهی دیده بود.کم کم خانواده ها خبر شده و به فدراسیون آمدند.در تمام این مدت ما مات و مبهوت بودیم که چه شده..به هر ترتیب کار ما از فردا شد دویدن دنبال بارها...»

«بارهای ما 8 ماه در مهرآباد ماند.بالاخره با تلاش فراوان مسئولین را راضی کردیم که روپیه هندی بپردازیم و بارها را تحویل بگیریم.از 430 کیلویی که تحویل داده بودیم 250 کیلو به ما تحویل دادند.فریاد ما هم به جایی نرسید.خیلی از وسایل گم شده بود.خوراکی ها فاسد شده و از همه عذاب آورتر حلقه های فیلم عکاسی که در اثر ماندن ضایع شده بود.

پس از این برنامه دیگر دکتر پی زندگی خودش رفت.مفیدی دیگر گرد کوه نگشت.امین نیا تبدیل به یک متخصص هیمالیا نوردی شد ومن هم به دنبال کار و پر کردن چاله هایی که در این مدت کنده شده بود مجبور شدم مدتی به شهرستان طبس رفته و آنجا در تلاش معاش باشم.با وضعی که پیش آمد سه هزار تومانی که داده بودیم و قرار بود پس بدهند،ندادند.البته همان زمان یعنی قبل از رفتن ما شرکت نفت چکی به مبلغ یک ملیون ریال برای هزینه ما داده بود که بعد از رفتن ما وصول کردند و با آن پول بارگاه سوم در دماوند را ساختند.جریان صعود ما هم جایی منعکس نشد».

 

«بدین شکل پرونده اولین گروه اعزامی به هیمالیا به فرجام رسید.یاد باد آن روزگاران یاد باد...».

 

ياد اکبر بشر دوست گرامی و روحش قرين رحمت باد...


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]