I just want to climb
۱۳۸۸/۱٢/٥
من اعتراف میکنم.

 

سرلشگر زاهدی گفت: "حاضر نیستی مصاحبه کنی؟ میبینیم. تحقیقات نشون داده که زنتو خیلی دوست داری. حالا ما سعی میکنیم با شکنجه دادن زنت تو رو سر عقل بیاریم".

صدای فریاد ملکتاج از تمام منفذ های در سلول به داخل هجوم آورد. بنا کردم توی سلول دویدن و بالا و پایین پریدن. آرام نشدم. دستم را محکم گاز گرفتم. شیر آب را باز کردم. گوشه ای مچاله شدم. گوش هایم را محکم گرفتم و آرزو کردم چیزی نشنوم. ولی میشنیدم. صدای ضربه های شلاقی که به تن ملکتاج میخورد لحظه ای قطع نمیشد. درد را بیشتر از وقتی که خودم کتک میخوردم حس میکردم. شروع کردم به داد کشیدن. داد کشیدم: "آااااااااااااااااااااااا..." اما باز هم صدای ملکتاج را میشنیدم که از پشت در فریاد میزد: "دیگه نمیتونم، محسن به دادم برس!" آن فریاد ها دلم را ریش میکرد، با این حال چهرهء آقای مصدق لحظه ای از ذهنم بیرون نمیرفت. وقتی صدای نخراشیده ای از پشت در سلول گفت: "لباسشو در بیارین" و صدای ضجهء ملکتاج به گوش دکتر نون رسید سرم را چند بار محکم به دیوار کوبیدم. کاش میمردم، یا دست کم بیهوش میشدم، اما نه مردم نه بیهوش شدم. سرم که درد گرفت صدای ملکتاج را رساتر و وحشتناکتر از پیش میشنیدم. قولی که به آقای مصدق داده بودم یک لحظه از یادم نمیرفت و نمیدانستم چه کنم. فریاد زدم: "خدایا چه کار کنم؟" گوش هایم را گرفتم، سرم را به دیوار کوبیدم. فریاد زدم: "من مصاحبه نمیکنم، من مصاحبه نمیکنم، من مصاحبه ..." صدای استغاثهء ملکتاج در سلول میپیچید: "محسن! محسن! محسن..." ملکتاج داشت توی پستوی خانه میخندید، پوست لطیفش، اندام ظریفش، صورت قشنگش، چشم های درشتش، طاقت نیاوردم. رفتم با پا به در کوبیدم و التماس کردم: "هر کاری بخواین میکنم، زنمو ول کنین!" پشت در زانو زدم و صورتم را با دست پوشاندم و فریاد کشیدم: "هر کاری بگین میکنم، زنمو ول کنین! زنمو ول کنین!"

مصاحبه گر رادیو پرسید: "تصمیم آقای مصدق چه بود؟"

 

دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد / شهرام رحیمیان / نیلوفر، دوم، 1383.

...

کتاب را هفته پیش در یکی از این دست دوم فروشی های میدون انقلاب خریدم.

بار اول، آذر هشتاد و هفت، یکبار که کوه رفته بودیم و هوا خراب شد و 24 ساعتی درون چادر زندانی شده بودیم، در گفت و گو های درون چادر آرش از این کتاب گفت. اما قسمت این بود که کتاب را امسال بخوانم. در سال 88. سال رونق دوباره اعترافات تلویزیونی و سال دادگاه های پرشمار.

 

 


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]