![]()
| |
|
۱۳۸۸/۱۱/۸
فکر میکردم ویترین میزدی، نمیدونستم تار هم میزنی؟
این سامان لعنتی آنشب توی پاساژ گلستان حامد بهدادتر هم شده بود و همانطور که میدانی این برای من مصیبت بسیار جان*گدازی است. شبیه حامد بهداد است که باشد، من میتوانم از هر بوتیکی جان سالم بدر ببرم. ... فیلم بوتیک را دیده ای؟ چه سوال بچه گانه ای. معلوم است که دوست جان ها نمیتوانند سینما بروند و در تاریکی روی صندلی های قرمز بنشینند و خرت خرت چیپس بخورند با چشم پنهانشان ببینند که چطور توی یک صحنه معرکه حامد بهداد قاطی میکند و میزند شیشه میز پذیرائی خانه اش را خرد خاکشیر میکند.
یوسف آباد، خیابان سی و سوم / سینا دادخواه / چشمه
***
یوسف آباد ... کتاب خوبی است. کتاب خیابان ها و خاطره ها است. کتاب رابطه ها است. کتاب مکان ها و هویت شان است. یوسف آباد ... کتاب خوبی است. کتاب بسیار خوبی است. جای جای کتاب خاطره زنده میکند. کافه و قهوه فرانسه، خیابان گردی، شهر کتاب، توچال و دماوند، دوربین عکاسی، رمان، مافیا، نهج البلاغه، دوچرخه و لایو استرانگ! ... . و ضمنن بوتیک هم دارد. محض اینکه یاد "بوتیک" بیفتیم که خیلی از دیالوگ هایش را حفظ شده بودیم و با منصور، شبهای کوه در چادر، و یا مثلن در یک مهمانی یا وسط حیاط دانشگاه، یکی قسمتی از دیالوگ های فیلم را میگفت و دیگری جواب میداد و ادامه میدادیم تا جایی که حافظه ها یاری میکرد.
[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |
در کوه ها آفرینش را تجربه میکنم.. در هر صعودی دوباره زاده میشوم
"آناتولی بوکریف" دوستان *** از کوه *** سفر نامه *** در هم بر هم ***
|