![]()
| |
|
۱۳۸۸/٦/٢٧
روزهای تضاد.
کمتر از 8 ساعت به تظاهرات روز قدس باقیمانده است. نشسته ام، میخوانم و موسیقی گوش میدهم. چای هم هست. موسیقی هم دارد میخواند: "موجی در موجی میبندد/ بر افسون شب میخندد/ با آبی ها میپیوندد" ... .
سخنان فرمانده سپاه را میخواندم. فرموده اند: به اشخاص و جریانهایی که در صدد ریختن آب به آسیاب دشمن صهیونیستی هستند هشدار میدهیم چنانچه قصد هرگونه اخلال و بینظمی در راهپیمایی با شکوه روز قدس را داشته باشند با برخورد قاطع فرزندان شجاع و غیور ملت مواجه خواهند شد. عصبی نفس میکشم. نمیدانم فرزندان شجاع اینها چرا همه باطوم و اسپری فلفل دارند؟ یاد تصاویر این برخورد های قاطع می افتم و باز اعصابم به هم میریزد.
وبلاگی* را میخوانم. نویسنده اش نوشته: یک آدمهایی که اتفاقاً بی شمارند رویاهاشان را چراغ نکرده اند توی مخشان بکارند که روشن فکر شوند، بسته اند به دستشان تا یادشان بماند قرار است به کجا برسند، که قرار است خوشبخت باشند. قرار است آزاد باشند، محترم باشند، قرار است انسان باشند و قرار است جمعه صبح بیایند راهپیمایی کنند ... . از خوشی میخندم و ناخودآگاه برای نویسنده این وبلاگ دست میزنم. احساس میکنم حالم بهتر است.
آهنگ قبلی تمام شده و بعدی را دارد میخواند. ترانه سریال میرزاکوچک خان است: خدا دانه که ای من/ نتانم خفتن / از ترس دشمن / می دیل آویزان آی/ ترا گما میرزا کوچیک خان آی ... (خدا میداند که از ترس دشمن خواب نمیتوانم، دل آویزان و نگرانم، با توام، میرزا کوچک خان! ...).
*: ناقوس سبز.
[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |
در کوه ها آفرینش را تجربه میکنم.. در هر صعودی دوباره زاده میشوم
"آناتولی بوکریف" دوستان *** از کوه *** سفر نامه *** در هم بر هم ***
|