I just want to climb
۱۳۸۳/٩/٢۱
 

دارم دیوونه میشم.رسما دارم دیوونه میشم.مگه تحمل یه آدم چقدره؟بیشتر از دو سال و سه ماهه که ندیدمش.بسه.واقعا بسه...

آخرین بار شهریور 81 بود که رفتم علم کوه!!!باورتون میشه؟اونم با چه وضعی..

مسافرت بودم و فکر میکردم بچه ها رفتن علم..سه شنبه صبح رسیدم تهران.ساعت سه بعدازظهر همون روز کاملا اتفاقی فهمیدم برنامه عقب افتاده و بچه ها همون روز صبح راه افتادن.رفتم خونه.کوله رو بستم و چهارشنبه 7 صبح با اتوبوس به سمت کلاردشت راه افتادم.5/12 کلاردشت و 1 رودبارک بودم.تا بریر 2-3 کیلومتر رو با ماشین و بقیه رو پیاده رفتم.ساعت 4 به بریر و ساعت 8 شب  به سرچال رسیدم.و فردای اونروز علم چال و بالاخره قله...و شب موقعی که درون چادر میخزیدم خوشبخت ترین آدم روی زمین بودم.

روز چهارم بچه ها برگشتن تهران.ولی من و عباس یه هفته دیگه اونجا موندیم!!!

تخت سلیمان،سیاه کمان،چالون،دندان اژدها و رستم نیش،سیاه غوک،خلاصه زندگی بود ها..

تو اون یه هفته حتی یه آدم اون طرف ها ندیدیم.اصلا از تمام دنیا جدا شده بودیم.یکم یا دوم مهر بود که غذاهامون تموم شد و مجبور شدیم برگردیم تهران!!بازم با بدبختی..از کلاردشت ماشین نبود و ناچاراً رفتیم چالوس.اما اونجا هم ماشین نبود و تازه کنار ساحل به دلیل «مشکوک بودن» و همراه داشتن اجاق گاز دستگیر شدیم...خلاصه هر جور شده رسیدیم تهران.

از اون روزا تا امروز شاید بیشتر از ده بار برنامه علم گذاشتیم.اما یا برنامه کنسل شده یا من نتونستم برم.آخرین بار هم همین پاییز بود که با خودم گفتم حتما میرم.حتی اگر شده تا سرچال.اما پاییز تموم شد و من هنوز دارم «خواب» علم کوه میبینم...

                                 

خفنه..نه؟

  

علم چال رويايی...


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]