I just want to climb
۱۳۸٧/۱٠/٢٢
یاد ها: سرکچال به خلنو ..

 

مقدمه: صعود های سرعتی را دوست دارم. به خاطر حس رقابتی که بین فرد و خودش وجود دارد. تلاشی برای شکستن مرز های پیشین. برداشتن یک قدم فراتر از قبل. همین.

 

فکر کنم مرداد 86 بود. با ابوذر توافق شد برای سرکچال به خلنو. بچه های دانشگاه قصد سرکچال داشتند و گروهی هم سنگنوردی در هملون. محسن سرپرست برنامه بود و رضایت داد برای استفاده از ماشین دانشگاه و رفتن تا شمشک. حدود 9 صبح به شمشک رسیدیم. مینی بوس اول جاده خاکی سپیدستون ایستاد و پیاده مان کرد. همان جا از تیم دانشگاه جدا شدیم و راه افتادیم. محسن هم تا آخرین لحظه تاکید میکرد که به موقع به فشم برسید و گر نه ... .

ابتدای مسیر هنوز جوگیر بودیم و کمی تند رفتیم و به نفس نفس افتادیم. تا سرعت دستمان بیاید کمی طول کشید. پناهگاه استراحت مختصری کردیم. 12 روی قله بودیم. چای خوردیم و سرازیر شدیم به دریوک. با فاصله از هم و در سکوت کامل. روی دریوک برای اولین بار کمی گپ زدیم و لذتش را بردیم. طبق رسم معمولمان در محل چادرمان در آن برنامه به یاد ماندنی چند سال پیش کمی ایستادیم و سکوت کردیم.

به روی برج رسیدیم و چهره هایی آشنا را دیدیم. ساعت را نگاه کردیم. باور نکردنی بود. از خوشحالی دست همدیگر را فشار دادیم. دیگر مطمئن بودیم حتی از ایده آلمان بسیار جلوتریم. به سمت ژاندارک رفتیم و روی تیغه ها کمی منتظر تیم جلویی شدیم. توفیقی اجباری بود تا کمی هم منظره ببینیم و بخوانیم. رد شدیم و رفتیم تا خلنو. روی قله همدیگر را بغل کردیم. از شمشک تا آنجا شده بود پنج ساعت و چهل دقیقه. برای ما بسیار خوب بود. به شوخی (و کمی هم جدی) قرار شد دیگر این مسیر را سرعتی نیاییم تا خاطره این برنامه (و زمانش هم!) از بین نرود. سرشار از لذت کمی نشستیم و با دوستی که روی خلنو دیده بودیم گپ زدیم.

حدود 3 به سمت پایین راه افتادیم. در تلخ آب دوستانی را دیدیم. پایین تر هم دوستان دیگری را دیدیم و از کنارشان رد شدیم. ساعت 6 نشده بود که به فشم رسیدیم. کمی بعد مینی بوس تیم دانشگاه هم رسید. صندلی ها همه پر بود. کف ماشین ولو شدیم و خودمان را در هیاهو و شلوغی نسل جوان غرق کردیم.

 

پ.ن:

به روایت ابوذر.

 

 


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]