![]()
| |
|
۱۳۸۳/۸/۱۳
یادی از گذشته... گردنه ورزآب؛جایی که دو سال پیش تو همین روز ها یک خاطره فراموش نشدنی برام بوجود اومد... 5 شنبه غروب در یک هوای عالی و آفتابی با ابوذر و عباس روی گردنه چادر زدیم.اما بعد از یکساعت هوا چهره عوض کرد و برفی در منطقه بارید که در اون موقع از سال واقعا غافلگیر کننده بود:تقریباً 60 سانتیمتر در عرض 5/1 روز.و شدت باد به حدی بود که حجم داخل چادر رو نصف کرده بود... در هر صورت تا شنبه صبح تو چادر زندانی بودیم. و شنبه با از بین رفتن مه و کم شدن بارش برف،با یک برفکوبی وحشتناک رو برف تازه خودمون رو به سرکچال رسوندیم و از اولین دره پایین آمدیم.و به دهی رسیدیم که بعدا فهمیدیم اسمش «روته» است... ابوذر بعداً کوهنوردی رو به طور جدی ادامه داد و به عضویت تیم ملی دانشجویان درآمد..ولی عباس چنان درگیر زندگی شد که به طور کلی کوه رو کنار گذاشت؛ و آخرین باری که دیدمش در حالیکه پک عمیقی به سیگارش میزد دنبال کارهای دفاع از پروژه اش بود...
فرار...
من و ابوذر...عکس از عباس [ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |
در کوه ها آفرینش را تجربه میکنم.. در هر صعودی دوباره زاده میشوم
"آناتولی بوکریف" دوستان *** از کوه *** سفر نامه *** در هم بر هم ***
|