![]()
| |
|
۱۳۸۳/٧/۱٥
آزاد کوه...
ساعت نزدیک 8 صبح بود و خورشید تازه از پشت کوه بالا اومده بود. با نیما و مجتبی داشتیم از وروشت پایین میومدیم در حالیکه آزاد کوه سمت راست و علم در سمت چپ مغرور و بلند وایساده بودند.تو فکر بودم که یکدفعه مجتبی با صدای قشنگش شروع کرد به خوندن: بر گیسویت ای جان کمتر زن شانه چون در چین و شکنش دارد دل من کاشانه بگشا از مویت گرهی چند ای مه تا بگشایی گرهی شاید ز دل دیوانه
طوری خوند که من و نیما بی اختیار نشستیم رو زمین..و چند دقیقه ای هیچی نگفتیم.. [ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |
در کوه ها آفرینش را تجربه میکنم.. در هر صعودی دوباره زاده میشوم
"آناتولی بوکریف" دوستان *** از کوه *** سفر نامه *** در هم بر هم ***
|