I just want to climb
۱۳۸۳/٧/۱٥
آزاد کوه...

              

ساعت نزدیک 8 صبح بود و خورشید تازه از پشت کوه بالا اومده بود.

با نیما و مجتبی داشتیم از وروشت پایین میومدیم در حالیکه آزاد کوه سمت راست و علم در سمت چپ مغرور و بلند وایساده بودند.تو فکر بودم که یکدفعه مجتبی با صدای قشنگش شروع کرد به خوندن:

بر گیسویت ای جان کمتر زن شانه

چون در چین و شکنش دارد دل من کاشانه

بگشا از مویت گرهی چند ای مه

تا بگشایی گرهی شاید ز دل دیوانه

 

طوری خوند که من و نیما بی اختیار نشستیم رو زمین..و چند دقیقه ای هیچی نگفتیم..


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]