![]()
| |
|
۱۳۸٦/۱٠/۳٠
خاطرات.. مدتی بود منتظر یک تعطیلی بودیم برای یک برنامه چند روزه. شنبه روزی در تقویم تعطیل بود (مناسبتش یادم نیست) که به همراه جمعه فرصت خوبی برای کوه رفتن بود. قرار ها با ابوذر هماهنگ شد برای دماوند جنوبی. قرار اولیه بر این بود که شب یکجا جمع شویم و صبح زود با ماشین ابوذر به سمت رینه حرکت کنیم. پنج شنبه دوستی تماس گرفت و گفت که شب تنها است و خواست که به خانه اش برویم. شب مهمان دوست تنهایمان شدیم و محسن هم به جمع ما اضافه شد. ضمناً از ابتدای هفته بطور متناوب بارش برف و باران داشتیم که چهارشنبه هوا صاف شد؛ ولی از عصر پنج شنبه هوای تهران دوباره ابری شد و از غروب بارش باران هم شروع شد و کم کم تبدیل به برف شد. شب با مصطفی تماس گرفتیم. گفت جاده باز است ولی حجم برف بسیار زیاد است و تیم انجمن هم تنها تا گوسفند سرا رفته و فردا باز میگردند و ... . تصمیم گیری را به صبح موکول کردیم. تا دیر وقت صحبت از کوه و سفر بود و طبق معمولِ شب های کوه بسیار دیر خوابیدیم ... . 5 صبح از خواب بیدار شدیم: شدت بارش برف بسیار بیشتر از شب قبل شده بود. با راهداری استان تماس گرفتیم و گفتند جاده بسته است. چاره ای نبود جز خواب دوباره. ساعت 8 دوباره به بیرون نگاه کردیم: هوا کاملاً صاف بود و آفتاب میتابید. جاده هنوز بسته بود ولی امید داشتیم با توجه به هوای خوب تا ظهر باز شود. تا صبحانه بخوریم و آماده شویم برای حرکت، یکساعتی طول کشید و حدود 9 صبح از محسن و میزبانمان خداحافظی کردیم. بسیار دیر بود اما چاره ای نداشتیم. حدود 11 صبح به رودهن رسیدیم. جاده هنوز از گردنه امامزاده هاشم بسته بود و تنها به کسانی اجازه عبور میدادند که عازم آبعلی بودند و نه بیشتر. صحبت ها و درخواست های ما موثر نبود و مجبور به بازگشت شدیم. طی مذاکراتی مفصل با ابوذر تمام گزینه ها برای نجات از پلنگچال رفتن (و یا بدتر از آن کوه نرفتن) بررسی شد: رای نهایی لالون، خط الراس ورزاب یک به برج و شاید هم خلنو بود. اوضاع جاده فشم هم نامناسب بود و با زحمت به آنجا رسیدیم. اما جاده فشم به لالون دیگه در سکوت مطلق بود. در تمام مسیر فقط یک ماشین دیدیم. جاده بسیار خلوت، تماماً سفید و بسیار زیبا بود. در لالون بعد از کمی توقف و خوردن چند عدد ژامبون به عنوان نهار، حرکت کردیم. هوا سرد و در عین حال عالی بود و همه چیز به نظر خوب میرسید... *** دو ساعتی در طول دره حرکت کردیم. حجم برف واقعاً جالب بود و سرعت ما کم. طبق معمول برنامه های این چنینی هر کسی با سرعت خودش و با فاصله از دیگری حرکت میکرد و فقط هر از چندی نفر جلو را عوض میکردیم. در قسمت های انتهای دره بودیم. ابوذر جلو میرفت و من 30 متری عقب تر بودم. بار دیگر باید از آب رد میشدیم. ابوذر پای چپش را روی سنگ کوچکی گذاشت و سپس پای راستش را روی یک سنگ دیگر (که رویش یخ بسته بود)، و روی آن بلند شد. یخ وزن ابوذر را تحمل نکرد، شکست و ابوذر داخل آّب افتاد. . . _ "خوبی؟".. _ آره. فقط داخل کفشم حسابی خیسه. اگر تا دو ساعت دیگه بتونیم چادر بزنیم میتونم جورابم رو عوض کنم و کفش رو هم خشک کنم... . دوباره راه افتادیم. هر چی جلوتر میرفتیم برف عمیق تر و سرعت ما هم کمتر میشد. به انتهای دره رسیدیم و شروع به بالارفتن از یال منتهی به ورزاب یک کردیم. قسمتی را اشتباه آمده بودیم و کمی باید برمیگشتیم. ساعت 4:30 شده بود و برای رسیدن به مکان مناسبی برای چادر باید حداقل یکساعت دیگر راه میرفتیم. بعد از صحبت درباره این موارد ابوذر گفت: "پاهام حسابی سرد شده. دیگه نمیتونم تحمل کنم. برگردیم".. سعی نکردم متقاعدش کنم. پای اون سرد بود نه من. گفتم: برو پایین. پشت سرت میام ... عصبانی بودم: از دست ابوذر، از دست خودم، از هوا، از جاده ای که بی موقع بسته شده بود. از وضعیتی که داشتیم. نمیتونستم منطقی باشم و احساس درماندگی مطلق عذابم میداد. با حرص نفسم رو بیرون دادم و شروع به پایین رفتن کردم. *** سرمای هوا اینجا خودش رو نشون میداد. ماشین به زحمت روشن شد و تا فشم بخاری نداشتیم. در طول راه سعی کردیم به صعود نصفه و نیمه امروز فکر نکنیم و درباره چیزهای دیگه صحبت کنیم. اما انرژی که باید تخلیه میشد و نشده بود، تا چند روز آزارم میداد. [ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |
در کوه ها آفرینش را تجربه میکنم.. در هر صعودی دوباره زاده میشوم
"آناتولی بوکریف" دوستان *** از کوه *** سفر نامه *** در هم بر هم ***
|