![]()
| |
|
۱۳۸٥/٦/٢٦
تجربه ها
سنگینی هوا را مهرداد در حالت خواب آلودگی متوجه می شود و تصمیم می گیرد که درب اتاق را باز کند. کوله پشتی در را کنار می زند و با انبوه برف پشت کوله پشتی مواجه می شود. اینبار نوبت عمل کردن به توصیه بابک ضیاء است. یک لگد به برفهای تونل اما این لگد در اعماق برف فرو می رود. مهرداد بازهم پایش را بیشتر به سمت داخل می دهد طوریکه تا گردن در برف فرو می رود و فقط سرش بیرون از برفها و داخل محفظه ای است که هوایش رو به اتمام است. این وضعیت فرصت تقلا را از انسان سلب کرده و ناراحتی و اضطراب را دو چندان می کند. مهرداد باز می گردد و اینبار گورتکس و دستکش را پوشیده بیل برف را در دست گرفته و با سر وارد در شده و مشغول کنار زدن برفها می شود، یک متر؛ دو متر ، چند متر دیگر اما برفها تمامی ندارند. فضایی برای تخلیه برفها وجود ندارد و فقط می توان آنها را به اطراف هل داده و برف را فشرده کرد. مهرداد به صورت کاملاٌ افقی درون برف محبوس شده است و مترها از دوستانش فاصله گرفته است. با گذشت زمان احساس خفگی بیشتر شده است و سه نفر به نفسهای عمیق متوسل شده اند. مهرداد امکان برگشت ندارد و ناامیدانه به سمت جلو حرکت می کند.
[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |
در کوه ها آفرینش را تجربه میکنم.. در هر صعودی دوباره زاده میشوم
"آناتولی بوکریف" دوستان *** از کوه *** سفر نامه *** در هم بر هم ***
|