I just want to climb
۱۳۸۳/٥/۱٥
از والتر بوناتی ..

                                   روز پنجم:

 

با نخستین روشنایی سپیده دم عازم میشوم.. چند هواپیما که برای بررسی موقعیت من و عکسبرداری از من در پرواز هستند میخواهند به من بفههمانند که با قله فاصله چندانی ندارم.

یکبار دیگر برای آنکه بتوانم سریع تر صعود کنم به سبک کردن کوله پشتی میپردازم.خوراکیها،رکاب های صعود و میخ ها به دست فضا سپرده میشوند... و هنگامیکه میخواهم کلاهخود پلاستیکی ام را که مدت چهار سال در پیروزی های بسیار درخشان من سهم داشته از دست بدهم دست نگه میدارم ؛و آن را روی سینه ام میفشارم. چه کار زشتی میخواهم بکنم؟

فرورفتگی های روی آن را مانند آن که جای زخمی باشد نوازش میکنم.این فرورفتگیها بر اثر سقوط سنگ های مون بلان،آند و ... بوجود آمده. شاید بدون این کلاه از من هم اکنون اثری نبود....

تصور میکنم بصورت یکی از گناهکاران کتاب مقدس در آمده ام که به کفاره گناهانش باید تا ابد از کوهها بالا برود!

ساعت 3بعدازظهر است که من در حدود پنجاه متری قله صلیب فراز قله ماترهورن را مشاهده میکنم که زیر اشعه خورشید نور افشانی  میکند.حالتی غیر عادی احساس میکنم.یک حالت ماورا حقیقت.یک معجزه.کاملا به سان هاله نور انبیا و اولیا است.

هواپیما ها  که تا آن لحظه صدای موتورهایشان گوشم را کر میکرد گویا

پیش بینی میکنند که حالتی ویژه در شرف تکوین است.مثل اینکه احساس شرم داشته باشند از آنجا دور میشوند و مرا تنها میگذارند...

و من مسحور شده بازوانم را به سوی صلیب بلند میکنم و بدنه آهنینش را در آغوش میفشارم ... و آنگاه به زانو در میآیم  و در آن سکوت مقدس میگریم..

 

 

 

برگزیده از  شرح اولین صعود انفرادی زمستانه به دیواره 1200 متری ماترهورن(4480 متر) نوشته والتر بوناتی  

 

 

 

 

 

 


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]