I just want to climb
۱۳٩٠/۸/۱٩
کمپین ٩٩--- روایت ششم--- دیلن و ایندی/آریا آرام نژاد

کمپین ٩٩--- روایت ششم--- دیلن و ایندی/آریا آرام نژاد

Campaign 99--- sixth narrative--- Dilan & Indi

 



توضیح: ایده ساده است. قرار است با نود و نه نفر از افرادی که در پارک زوکوتی (محل تجمع اشغال کنندگان وال استریت در نیویورک) حضور دارند صحبت کنم. روایت هر نفر از چراییِ حضورش در این اعتراض را می شنوم. سپس برای وی روایت یک زندانی سیاسی در ایران را بازگو می کنم. بعد از این گفت و شنود، از وی می خواهم که پیامی برای آن زندانی سیاسی بفرستد و پوستری برای وی طراحی کند. اگر این ایده را دوست دارید، این روایت ها را بی اجازه با دوستان تان به اشتراک بگذارید تا عده بیشتری بخوانند.



Note: the idea is simple. I have decided to talk with 99 people at Zuccotti Park in New York. I will listen to each person's narrative of why s/he has joined the Occupy Wall Street Movement. Then I will narrate the life story of an Iranian prisoner of conscience for that person. After this mutual exchange of stories, I will ask the person to send a message to and make a poster for that Iranian prisoner. While s/he is holding the poster, I take a picture. If you like the idea, share it with your friends. This is for global solidarity.



دیلن-- نام من دیلن است. آمده ام این جا چون فقیرم و آنارشیست. الآن چهار هفته است که این جا هستم. موسیقی ام را به آنارشیسم مرتبط می دانم. من آنارکو-فولک-پانک می زنم. یک جور موسیقِ پانک راک است با ترانه های آنارشیستی و سازهای آکوستیک چون پول ندارم سازهای الکتریکی بخرم. و وقتی که شما در خیابان موسیقی اجرا می کنی راستش خیلی هم به درد نمی خورد که با سازهای الکتریکی کارَت را اجرا کنی. من این جا هستم چون فکر می کنم که امریکا رو به نابودی است. می خواهم امریکا را به سیستمی تغییر بدهم که بر دهش و بخشندگی استوار باشد تا بر گیرش و غصب. مؤسسه های خودخواهِ زیادی در این کشور وجود دارد. این جا دیگر یک نظامِ بادوام نیست. تی شرتِ من را می بینی؟ عکسِ اوباما روی آن است. چیزهایی درباره اش نوشته شده. این جا نوشته او یک عروسک خیمه شب بازی است؛ این جا یک گلوله وسط پیشانی اش خالی کرده اند انگار که مُرده باشد؛ این طرف نوشته او دروغ می گوید؛ آن طرف «بله ما می توانیم» هفتصد میلیارد دلار به وال استریت بدهیم. و کلمه های آنارشیسم، برابری. من فکر می کنم این جنبش، من را تغییر داده است. سبک زندگیِ جدیدی را به من معرفی کرده است. نمی دانم این تغییرات چه طور در دنیای واقعی اتفاق می افتد. اما تأثیرش در زندگی من مثبت بوده. من حالا فقط یک گیتار برای زندگی می خواهم. خب! من باید با رفیقم بروم برای اجرا! ما می خواهیم برای لباس گرم برای زمستان و کارت مترو پول تهیه کنیم.



Dilan-- My name is Dilan. I am here because I am poor and I am an anarchist. I am here for four weeks now. I link my music to my anarchism. I play anarcho-folk-punk. It’s punk rock music with anarchist lyrics with acoustic instruments because we can’t afford electric instruments. And it’s not very viable when you are performing in the street. I am here because I see America going down the path of destruction. I want to change America into a system based on giving rather than taking. There are many selfish institutions established in our country. It’s not a sustainable system. You see my T-shirt? It has Obama on it. There are a whole bunch of things. It says he is puppet, there is a bullet in his head as if he is dead, it says he lies, it says Yes We Can give seven hundred billion dollars to Wall Street, and anarchy, equality. I think this movement has changed me. It has introduced me into a different style of living. I don’t know how the changes will take in the real world. But it has changed me for the better. I am not as materialistic anymore. I just need a guitar to live. Okay! I am going to perform with my buddy. We are going to make some money for cold weather gear and metro cards.



ایندی— اسم ایندی است. من اول این جا به عنوان نوازنده نیامدم. به عنوان یک کنشگر آمدم. اما موسیقی یکی از روزنه هایی است که از طریق آن درباره مشکلاتی که می بینم صحبت می کنم. مردم علاقه ای به گوش دادن به حرف های روزمره ندارند، دوست ندارند یاد بگیرند. من نمی گویم که مردم یاد نمی گیرند. اکثر آن ها ساز و کارهای سیاست را بلدند. در نتیجه بسته به این که چه طور به داستان نگاه کنیم مردم وجه های مثبت و منفی دارند. اما وقتی که شما موسیقی اجرا می کنی، و موسیقی شما خوب است و مردم آن را می شنوند و خوش شان می آید، به پیام موسیقی شما گوش می دهند بدون آن که سر شما فریاد بکشند یا با شما بحث کنند. انگار یک فهم مشترکی وجود دارد که وقتی یک نفر دارد موسیقی می نوازد باید به آن گوش داد. در نتیجه وقتی من ترانه ای را می خوانم و آن چیزی که باید بگویم را می گویم مردم فقط گوش می دهند. این به آن معنی نیست که با من موافق هستند. اما دست کم ما مُدام حرف یکدیگر را قطع نمی کنیم یا سرِ یکدیگر داد نمی کشیم. من در حوزه ی فردی یک آنارشیست هستم. باور دارم که هیچ کس نمی تواند بر من کنترل داشته باشد مگر با زور و من هم نمی توانم بر کسی سلطه داشته باشم دوباره مگر با زور. من این جا آمدم چون فکر می کنم دولت ما مشکل های کوچک زیادی دارد و این مشکلات کوچک در کنار یکدیگر یک مشکل بزرگ را می سازند. برای مثال این یک واقعیت است که شرکت ها می توانند به سیاستمداران ما پول بدهند یا با آن ها لابی کنند. وقتی سیاستمداران ما وارد دفترهای کارشان می شوند به این فکر نمی کنند که چه طور مردم را راضی نگه دارند. به این فکر می کنند که اگر برای انتخاب شدن نیاز به یک میلیون دلار باشد چه طور آن پول را تهیه کنند.



Indi— My name is Indi. I didn’t come here first as a musician. I came here as an activist. But music is one of my outlets to speak about the problems that I see. People don’t like to listen, people don’t like to learn. I don’t mean to say that people aren’t learning. Most people know how politics work. So everyone is right and everyone is wrong. But when you play a song, and the song is good and people hear it, and they like it, they listen to your message, without yelling back at you, or trying to argue with you. There is an understanding that when someone plays music you listen. So when I play a song and I say what I need to say, they just listen. It doesn’t mean they are going to agree with me. But at least we are not interrupting each other or yelling the whole time. I am a personal anarchist. I believe that nobody has any authority over me unless by force, and I have no authority over anyone else unless by force. I came here because there are a lot of small problems with our government. Not bog problems but small problems. And all these small problems together make a big problem. For example it’s a fact that corporations can pay our politicians, lobby them. When our politicians get to office they don’t think how can I please the people. They think how can I get re-elected if I need one million dollars to do it.



آریا آرام نژاد-- آریا آرام نژاد آهنگساز و خواننده ی متولد شهرستان بابل در شمال ایران است. وی پس از حوادثی که در روز عاشورای سال 88 در تهران به وقوع پیوست و مأموران حکومتی با خشونت با تظاهرات کنندگانِ دموکراسی خواه برخورد کردند و عده ای را به قتل رساندند، ترانه ای با استعاره های مذهبی و با مضمونِ حمایت از مردم خواند. چندی بعد و با استقبال مردم از این ترانه، مأموران امنیتی وی را به اتهام اقدام علیه امنیت ملی بازداشت کردند. وی 44 روز را در زندان انفرادی زندان بابل گذراند. آریا در دفاع از خود در دادگاه خطاب به قاضی گفت: «من در یک سلول یک و نیم دردو متری بدون هیچگونه امکانات بهداشتی محبوس بودم. بازجوها در این مدت از در اختیار قرار دادن قرص های بیماری قلبی ام نیز خودداری می کردند.» دادگاه، آریا را به ده ماه حبس محکوم کرد. او اما به خواندن آهنگ های اعتراضی اش ادامه می دهد. یکی از دوستانش می گوید: «از بچگی یادم نمی آید روزی را که آریا عاشق نبوده باشد. و روزی را هم به خاطر نمی آورم که رگ گردن آریا در اعتراض به چیزی بیرون نزده باشد. او جمع رومانس و اعتراض بود. و این هر دو تا به امروز ادامه دارد.» ترانه های آریا اعتراضی، ساده و مردمی است. او خود را عضو جنبش سبز می داند، به دیدار خانواده های آسیب دیده ی حوادث بعد از انتخابات ریاست جمهوری 1388 می رود، و می گوید «باید صدای زندانیان سیاسی را به گوش جهان برسانیم». وی بر خلاف بسیاری از فعالان اجتماعی و سیاسی ماندن در ایران را به ترک وطن ترجیح می دهد. به قول خودش: «یه چیزهایی هست که وقتی بهش فکر می کنم یه حسی خاص بهم دست می ده! مثلن خونه! جایی که توش به دنیا اومدم... دوست دارم از حالا تا وقت مُردنم تو خونه خودم باشم، نه خونه دیگرون.» ماندن وی در ایران اما برایش خطرهایی به همراه دارد. طرفداران آریا در شبکه های اجتماعی این روزها بی تابند. وی هفدهم آبان 90 با هجوم نیروهای امنیتی به خانه اش دوباره بازداشت شده است.



Singer and musician, Aria Aramnejad is born and raised in Babol, a city in the Northern Iran. Following the brutal killings of prodemocracy protestors on Ashura 2009, he sang a song of religious metaphor in support of people’s movement against the regime. The song became widely popular, and security forces arrested him with allegations of threat against national security. He was detained in solitary confinement for 44 day. In his defence he told the judge at the: “I was kept in cell of 1:30 by 2 meters, without any lavatory facilities. During this time interrogators refused to let me take my medication for heart condition.” The court sentenced him to 10 months in jail. Still, he continues singing and distributing his protest songs. 


One of his friends recalls: “I don’t remember a day when Aria wasn’t in love, or passionately protesting some issue. He was a mix of objection and romance. He is still the same, carrying both qualities.” Aria’s songs are protesting, popular, and simple. He proudly considers himself member of Iran’s Green Movement; he visits families who’ve been hit by the violence following 2009 presidential election. He says: “We must let the world hear of our political prisoners”. Contrary to many civil and political activists who left Iran, he prefers to remain in his homeland. “There are special sentiments and feelings woven into such things as the home, where I was born. I would like to live where I was born until I die; I don’t like to live in other people’s home.” he says. But staying in Iran has its risks and dangers for him. His supporters in social networks are very worried these days. Aria was arrested on November 7th 2011 following a crackdown on his apartment, and was taken to jail.



دیلین: آریا! به خواندن ادامه بده! ... مراقب باش زندانی نشوی ... (!)



Dillin: Arya! Keep singing! Fuck Ahmadinejad. He is an asshole. I hope you guys put a bullet through his face! Because he sucks. He is about to get nuclear weapons so you guys gotta act fast. Keep singing. Try not to get locked up. And if cop tries to arrest you, kill them too!



ایندی: آریا! من می خواهم تو به خواندن ادامه بدهی. ممکن است تو را به زندان بیاندازند. ممکن است پلیس به تو آسیب بزند. اما اگر تو همواره محکم بایستی و بگویی که من از جایم تکان نمی خورم، آن لحظه ی نابی برای یک انسان است. لحظه ای که وی می گوید این آن چیزی است که من به آن باور دارم و عقب نمی نشینم. تهدید و زور به هیچ وجه راه های اداره ی یک دولت نیست. خب! من نمی توانم متنِ شعرهای تو را بفهمم اما وقتی که کسی حرف هایی را می زند که به آن باور دارد و حق با اوست و حکومت اشتباه می کند تبعاتی همراهش است. تو احتمالن باید این تبعات را بپذیری. آن چه که داری انجام می دهی بسیار مهم است و ما به آن نیاز داریم.



Indy: Arya! I want you to keep doing what you are doing. You may end up in jail. The police may hurt you. But if you always stand firm and say I will not move, that is the true defining moment for a human being when they say this is what I believe and I will not step back. Intimidation and force are no way to run a government. Well! I cannot understand your lyrics but in the sense of someone who is speaking in what they believe in there are repercussions when you are right, and the government is wrong. Those are repercussions you probably have to accept but what you are doing is very important. We need it.



----------------------------------------------------------------
پی نوشت


دیلن و ایندی برای آریا یک ترانه خواندند. ترانه شان از این جا قابل دسترسی است


Indi and Dillin at Wall Street singing for Arya Aramnejad.MOV



 ......................................................................................

منبع: پروفایل علی عبدی در پلاس.

 

 


۱۳٩٠/۸/۱٥
اعتراض حق ما و آنهاست.

 

 منبع: پروفایل علی عبدی در گوگل پلاس.

 

کمپین ٩٩--- روایت دوم--- دنی/پیمان عارف


توضیح: ایده ساده است. قرار است با نود و نه نفر از افرادی که در پارک زوکوتی (محل تجمع اشغال کنندگان وال استریت در نیویورک) حضور دارند صحبت کنم. روایت هر نفر از چراییِ حضورش در این اعتراض را می شنوم. سپس برای وی روایت یک زندانی سیاسی در ایران را بازگو می کنم. بعد از این گفت و شنود، از وی می خواهم که پوستری برای آن زندانی سیاسی که روایتش را شنیده است طراحی کند. پوسترِ تصویرِ بالا برای پیمان عارف توسط ایشان که نامش دنی بود طراحی شده. اگر خواستید بی اجازه به اشتراک بگذارید.


دنی-- نام من دنی است. دانشجوی کالج سنت لوردز هستم. این جا آمده ام چون احساس می کنم عجیب است که تحصیل این قدر هزینه بر است. احساس می کنم که آموزش باید چیزی باشد که همه مردم از آن برخوردار باشند، چرا که فکر می کنم ما همه حقِ یادگیری داریم. ما باید فرابگیریم که چه بر جامعه ی ما می گذرد. و تصور می کنم دنیا به هم ریخته است وقتی کشتن انسان ها آسان تر و ارزان تر از آموزش آنان است. و من این واقعیت را دوست ندارم. من این جا آمده ام چون ما همه انسان هستیم. با آن که مبارزه های ما متفاوت است اما این واقعیت را که همه در حال مبارزه هستیم نمی شود انکار کرد. می دانی! یا پول نداریم، یا آدم آشنایی در زندگی مان است که در زندان است، یا شغل هایی است که از دست رفته است. ما همه این جا آمده ایم تا صدای مان شنیده شود. با آن که حرف های ما و دیگر جنبش های اجتماعی در سراسر دنیا متفاوت است، اما ما همه چیزی را هدف گرفته ایم. خواه یک نیرو باشد، یک دولت باشد، یک نفر باشد، یا حتی قدرتی باشد که نسبت به آن آگاه نیستیم که ما را درست در همین لحظه زندانی کرده است. هر کدام از ما داستانی داریم. حتی این فردی که دارد از ما عکس می گیرد هم احتمالن داستانی دارد [به خانمی که دارد از ما عکس می گیرد اشاره می کند]. من این جا آمده ام تا به داستان ها گوش بدهم.

 

پیمان عارف دانشجوی نمونه رشته حقوق دانشگاه تهران بود. سه سال پیش و چند هفته قبل از آن که وی از پروژه کارشناسی ارشد خود دفاع کند به خاطر فعالیت های دانشجویی و مدنیِ خود از ادامه تحصیل محروم شد. وی سال گذشته در پی نامه ی انتقادی که به رئیس دولت محمود احمدی نژاد نوشت بازداشت شد. وی در آن نامه نوشته بود: « واقعا به شما (محمود احمدی نژاد) تبریک میگویم. شما در نابود کردن زندگی بهترین و موفق ترین دانشجویان منتقدتان در این ۳ سال کاملا موفق بودید.» همین نامه کافی بود تا دادگاه، وی را خاطر تبلیغ علیه نظام و توهین به رئیس جمهور به تحمل دو سال و نیم زندان تعزیری ، ۷۴ ضربه شلاق و محرومیت مادام العمر فعالیت مطبوعاتی و سیاسی محکوم کند. پوست بدن پیمان عارف از ضربه های شلاقی که بر تنش وارد آمده سرخ شده است. یکی از دوستانش درباره ی وی می گوید: «یادم هست برای اولین بار که پیمان عارف بازداشت شد به شدت مأیوس بود. در جلسه ای که با دانشجویان دیگر داشتیم از تجربه ی سخت زندان گفت به شکلی که من هم به گریه افتادم. همان روز، سخنرانِ جلسه گفت که شما جوان ها نباید این طور مأیوس بشوید. امید راه رهایی ماست. فکر می کنم پیمان از معدود آدم هایی باشد که آن نصیحت را به گوش جان شنید. آدمی شد امیدوار و نترس. به همین خاطر شلاق روی بدنش تأثیر ندارد.» همسر مهربان پیمان نیز به اندازه ایشان سخاوتمند است. وی چندی پیش در نامه ی شکایت آمیزی که به دادستان تهران نوشت آورد: «برایتان از خداوند در سال آینده تلخ کامی آرزو نمی کنم، که ما از رنج و محنت انسانها لذت نمی بریم!» پیمان اخیرن دوباره به خاطر حضور بر سر مزار ندا آقاسلطان، یکی از کسانی که در تظاهرات های ضد حکومتی بعد از انتخابات کشته شد، بازداشت شده است. وی این روزها را در زندان اوین تهران می گذراند.


 

 



Campaign 99--- second narrative--- Danny/Peyman Aref

 

Note: the idea is simple. I have decided to talk with 99 people at Zuccotti Park. I will listen to each person's narrative of why s/he has joined the protest. Then I will narrate the life story of an Iranian prisoner of conscience for that person. After this mutual sharing of stories, I will ask the person to make a poster for that Iranian prisoner. Here are the stories of Danny, the occupier of Wall Street, and Peyman Aref, the Iranian prisoner of conscience. Share if you like


Danny-- My name is Danny. I am student at Saint Lourdes College. I am here because I feel something that is weird is the fact that it costs so much money to educate people. That I feel education should be something that should be given to all people, because we all should have the right to learn. We should learn what goes on in our societies. And I feel the fact that it’s easier and cheaper to kill people compared to educate people is really messed up. And I don’t like that. I am also here for the reason that we are all human. We all have certain struggles, though different, we can all come back to the fact that we have all faced struggles to our life, you know! Whether we do not have money, or there are people in prison we know of, or there are jobs being lost. We are all here to let our voices be heard. Although everything that we and other movements around the world say is different, we are all targeting something. There is something, some force, some power, which could be a government, which could be a single man, which could be a power that we are not even aware of, right now, that is sort of imprisoning us. Each of us has a story. Even this person who is taking a picture right now probably has a story [pointing to a woman who is taking a picture from us]. I am here to listen to the stories.

 

Peyman Aref-- Peyman Aref was a high ranking law student at Tehran University. Three years ago and just a few weeks before the presentation of his Master’s project for defense, he was expelled from university due to his civic and student activism. He was arrested after he wrote a letter of dissent, addressed to the head of the Stat, Mahmoud Ahmadinejad. In the letter he said: “I really congratulate you (Mahmoud Ahmadinejad). You have fully succeeded in destroying the lives of your best student opponents and the most successful ones in the past three years. This letter was sufficient for the court to sentence him to two and half years of imprisonment, 74 lashes and life time ban from press and political activities. The skin on Peyman’s body is sore red because of the lashes. One of his friends says:” I remember when Peyman Aref was arrested the first time and he was extremely hopeless. In a meeting with other students he talked about his tough experience in prison, in the way that even I broke out crying. On that day the spokesman of the meeting said that young people shouldn’t lose hope like that. Hope is the only way to freedom. I think that Peyman was one of the few persons who actually listened to that advice from the bottom of his heart. He turned into a hopeful and fearless person. That’s why lashes do not affect him anymore.” Peyman’s kind wife is also as generous as he his. Recently in a letter addressed to Tehran’s prosecutor she said: “I don’t wish you bitterness from god for the year to come, as we do not enjoy seeing the sufferance and pain of other human beings.” Peyman was recently arrested again because he visited the grave of Neda Aghasoltan, one of the persons killed during the post electoral anti-government protests. He spends his time at Tehran’s Evin prison these days.



Danny: Peyman! Fight on! Fight on! And yes! Just fight on! And know that good will come out of this! That for what we are struggling right now we can achieve something amazing through all this

 

 

 منبع: https://plus.google.com/104239632822744282249

 

 


۱۳٩٠/٧/۱۳
بار بر دوش.

 

 

 


۱۳٩٠/٧/٧
یادی از صعود 15 قله.

 

تابستان 85 مبین رستگار از اعضای انجمن کوهنوردی پلی تکنیک، به مناسبت 15 امین سالگرد تاسیس انجمن کوهنوردی دانشگاه و گرامیداشت آن پیشنهادی مطرح کرد: صعود اعضای انجمن به 15 تا از قله‌های ایران بطور همزمان. مبین رستگار و حسین سرافراز کارهای مربوط به برنامه ریزی و هماهنگی را به عهده گرفتند. تعدادی از قله های مطرح ایران بعنوان کاندیداهای اصلی در نظر گرفته شده و سرپرست آنها تعیین شد و امور مربوط به تعیین مسیر، زمانبندی، تعیین افراد تیم و غیره به عهده سرپرست ها گذاشته شد، با این شرط که هر تیم عصر روز جمعه موعود به قله برسند. برای قله های دیگر نیز رایزنی هایی با اعضای گروه صورت گرفت تا سرپرستی صعود به آنها را بر عهده بگیرند. قله های درفک و گنو به علت مشکلات پیش آمده برای متقاضیان، در لحظات آخر از لیست حذف و قله پرسون به لیست اضافه شد. در نهایت قله های زیر به عنوان اهداف این صعود در نظر گرفته شده: دماوند (سرپرست: حسین سرافراز)، علم‌کوه (رضا لطفیان)، سبلان (فرشید فاریابی)، دنا (محسن انواری)، زردکوه (مجید دلدار)، اشترانکوه (منصور احمدی)، خلنو (بابک ضیا)، آزادکوه (احسان حسین‌نژاد)، الوند (محمد مینایی)، کرکس (طاهره مسعودیان)، سرکچال (محمد صبرآموز)، برفخانه (مهین شمسی‌خانی)، پرسون (پویا هادیان)، ریزان (شاهین مقیمی) و توچال (رضا راد).

قبل از صعود، از انجمن های کوهنوردی سایر دانشگاه های تهران نیز برای همراهی دعوت شد که گروه کوهنوردی دانشگاه خواجه نصیر (که قصد صعود به الوند را داشتند) نیز همراه این صعود شدند.

یک هفته مانده به پایان شهریور به عنوان زمان صعود انتخاب شد. مبین رستگار علیرغم حضورش در تمام مراحل برنامه ریزی و هماهنگی، نهایتا نتوانست در صعود نهایی شرکت کند و جای خالی اش هنوز هم به شدت احساس میشود.

همچنین قرار شد نیما یزدی‌پور در استرالیا و محمود واحدیان در لهستان در همان روز قله هایی را صعود کنند (خاطرم نیست که این صعودها انجام شد یا نه. آگاهان توضیح دهند).

***

 

پنج شنبه 23 شهریور 85 است. ساعت 8 صبح با علی و آرش در ایستگاه مترو صادقیه قرار داریم. کمی دیر میرسم و با نیم ساعت تاخیر به سمت کرج حرکت میکنیم. در کرج سوار مینی بوس های گچسر شده (کرایه اش آن زمان نفری 500 تومان بود) و حدود 11 به گچسر میرسیم. به دنبال ماشینی که کرایه کنیم کمی معطل شده و سپس با یک سواری به وارنگرود میرویم. به مبلغ 2000 تومان.  

بعد از تعویض لباس و تقسیم بارها در روستا، ساعت 12 به سمت دره وارنگرود و آزادکوه حرکت میکنیم. ساعت حدود سه بعدازظهر است که به کلبه محیط بانی میرسیم. نهار را میخوریم و در مورد ادامه حرکت به سمت دشت کمانکوه و یا استقرار در همین محل مشورت میکنیم. به توجه به باد بسیار شدید و احتمال دگرگونی شرایط جوی تصمیم به شب مانی در همین جا میگیریم. سپس چادر را برپا کرده و مشغول استراحت میشویم.

عصر هنگام به گفتگو، خوردن و نوشیدن و گوش دادن به موسیقی میگذرد. حدود 9 شب شام خورده و درون چادر به خواب میرویم.

...

جمعه 24 شهریور. امروز قرار است 15 قله بوسیله تیم های مختلف صعود شود. ساعت 3:30 بامداد بیدار شده و پس از خوردن صبحانه و پر کردن فلاسک ها حدود 5:20 حرکت میکنیم. قبل از حرکت به علت باد شدید چادر را خوابانده و تعدادی سنگ روی آن میگذاریم تا جابه جا نشود.

ساعت 6:20 صبح. اولین قله صعود میشود. قله کلونچی در زردکوه: مجید دلدار، کاوه فتاحیان.  

بعد از گردنه کمان کوه یک قسمت را اشتباه رفته و بیست دقیقه ای عقب می افتیم. ساعت 7:10 به دشت کمان کوه میرسیم. استراحتی مختصر و ادامه حرکت به سمت گردنه چورن.

ساعت 7:30 صبح قله دوم هم صعود میشود. کرکس: طاهره مسعودیان، مجتبی مسعودیان، الهام خانی و روزبه پازوکی.

باد بسیار شدید است! از گردنه "سوتک" تا گردنه "چورن" تمام مسیر تراورس است. 3 ساعت تمام تراورس. البته همراه با بالا و پایین رفتن های پیاپی. نگرانیم که برگشت هم همین قدر زمان خواهد برد!  ساعت 9 به گردنه چورن میرسیم و تقریبا بلافاصله به سمت قله حرکت میکنیم.

ساعت 9:15؛ قله بعدی سبلان است. فرشید فاریابی، ترگل انوری نژاد.

ساعت 9:30 الوند هم صعود میشود. حامد کوهپایه­زاده، مهدی قطبی، محمد مینایی زعیم. به همراه دوستان‌مان در انجمن کوهنوردی دانشگاه خواجه نصیر.

ساعت 9:45، تیم انجمن به قله سن‌بران اشترانکوه میرسد. منصور احمدی، میرعلی حسینی، وریا دایی‌چین، پریسا امامی، میلاد احمدی، تهمینه عنایتی.

حدود ساعت 10 صبح به نزدیکی قله میرسیم. باد بسیار شدید شده است. توقفی میکنیم تا هر 3 نفر با هم به طرف قله حرکت کنیم.

ساعت 10 محسن انواری و مجید توکل به قله حوض دال دنا میرسند.

ساعت 10:10 برفخانه یزد صعود میشود. مهین شمسی خانی، وجیهه دخیلی و یونس اصغرزاده.

ساعت 10:20 صبح جمعه، 24 شهریور 1385، قله آزادکوه، ارتفاع 4390 متر.

با علی و آرش فریاد شادی سر میدهیم. خلنو، سرکچال و توچال در جنوب، دماوند در شرق و علم کوه در غرب به خوبی دیده میشوند. و سبلان، دنا، اشتران‌کوه، زردکوه و الوند در غرب ایران و برفخانه و کرکس در مرکز هم البته دیده نمیشود.

پشت سنگی، در امان از باد شدید نشسته و مشغول استراحت میشویم. همراه با جرعه ای چای داغ. پلاکارد قله را بیرون می آورم تا عکس بگیریم. آرش هم از کوله اش پرچمی دیگر بیرون می آورد. پرچمی با بهترین رنگ های ممکن. سبز، سفید و قرمز. یک شگفتی تمام عیار و لذت بخش.  

پرچم ایران و پلاکارد را به دست گرفته و چند عکس میگیریم. با مبین تماس میگیرم و صعودمان را اطلاع میدهم. و سپس فرود از قله آغاز میشود.

ساعت 10:30. حمید حسن زاده و رضا لطفیان به علم‌کوه میرسند. محمد صبرآموز و لیلا بهرامی هم سرکچال را در همین ساعت صعود میکنند.   

15 دقیقه بعد در گردنه چورن هستیم؛ و آغاز تراورسی طولانی تا گردنه سوتک.

ساعت 11 قله های خلنو (بابک ضیا، مارال پناهی، مهدی چاووشی، محمد باقری و سحر برهان) و دماوند (احمد شیرمحمد، حسین سرافراز، فرزانه سرافراز و لیلا عزیزی) هم صعود میشوند.

از کلبه محیط‌بانی به بالا، تمام چشمه ها و حتی دریاچه خشک شده اند و هیچ آبی در مسیر ندیدیم! در گردنه کمان کوه آخرین جرعه های آب همراهمان را هم مینوشیم و باز هم تشنه و زیر شلاق باد گرم به پایین حرکت میکنیم.

ساعت 12:30 قله پرسون (پویا هادیان، علی شریفی) و ساعت 13 قله ریزان (مینا حیدری، نوشین مرتضوی، شاهین مقیمی) صعود میشود.

ساعت 13:15 پانزدهمین و آخرین قله یعنی توچال هم صعود میشود. رضا راد، محمد تهرانی، فرشته نظری.

حدود 2 بعد از ظهر به چادر میرسیم. چادر را برپا کرده و پیاپی آب مینوشیم. متوجه میشویم که چادر "ظاهرا" بوسیله افراد محلی مورد دستبرد قرار گرفته و یک اجاق گاز و یک هدلمپ خسارت این دستبرد است. ظاهرا چون چادر خوابیده بوده فرصتی برای سرقت بیشتر نداشته اند.

بعد از خوردن نهار و جمع کردن چادر، ساعت 3:40 دقیقه به سمت ده حرکت میکنیم. دو ساعت بعد به بالای روستا رسیده و پس از تعویض لباس و کمی استراحت وارد ده میشویم. برخورد اهالی روستا بسیار دوستانه است و با سلام وخسته نباشید به ما خوشامد میگویند.

 

باید با آژانسی در گچسر تماس بگیریم برای ماشین. نگران هستیم که ماشین هست یا نه. در همین هنگام دو مرد از ماشینی که روبروی اتاق مخابرات پارک شده بیرون می آیند:

"به گچسر میروید؟"

"بله"

"چند نفر هستید؟"

"سه نفر"

"بیایید بالا. ما تا کرج میرویم. اگر بخواهید شما را هم میبریم"!!!

باورمان نمیشود. حین گفتگو مشخص میشود که این دو نفر مهندس مخابرات هستند و برای کشیدن خط تلفن به روستا به وارنگرود آمده اند. آقای امیدوار (صاحب ماشین) در جوانی کوهنورد بوده و به کوهنوردان ارادت خاصی دارد. با پرشیای آقای امیدوار تا کرج می آییم. در میدان کرج پس از تشکر فراوان از دوستان جدیدمان خداحافظی کرده و با تاکسی تا ایستگاه مترو آمده و با مترو به تهران برمیگردیم.

حدود 9 شب در ایستگاه مترو صادقیه هستیم و از همدیگر خداحافظی میکنیم.

 

 

 

پ.ن:

در نوشتن اسامی افراد هر تیم از آرشیو وبلاگ صعود و کمی هم از حافظه ام کمک گرفته ام. ممکن است دارای نقص یا اشتباهاتی باشد.

 

 


۱۳٩٠/٧/٥
از بوناتی.

 

 

در مدت چند ماه که آماده این صعود میشدم شور و هیجان شگفتی در خود احساس میکردم و اغلب به حالتی دچار میشدم که میتوان آن را از خود بیخود شدن تعبیر کرد. در این مدت ماترهورن در میان تصورات و خیالات پریشانم زیباتر زنده و جاندار و یک هدف کاملا تازه جلوه میکرد. حجب ذاتیم اجازه نمیداد که راجع به هدفم با دیگران سخنی بگویم.اما با وجود ایم میباید دوستانی برای همراهی در این حادثه پیدا میکردم.. گالینی بر اثر حادثه ای در اسکی مجروح شده است و بنا بر این تنها پانی و تاسوتی باقی مانده اند.

ما روز دهم فوریه حمله خود را آغاز کردیم.مسیر صعود در ذهنم نقش بسته بود و هیچ راهی به نظرم تازه نمی آمد.ما سه نفر با یکدیگر هم پیمان بودیم و خود را خوشبخت احساس میکردیم. پس از سه روز تلاش توانستین به نخستین نقطه پای دیواره برسیم. آنجا شیار معلقی بود که تمام دیواره شمالی را به طور افقی میبرید. و در همانجا توفان به سراغمان آمد.بیست و چهار ساعت دستخوش این طوفان وحشتزا بودیم و امیدی به رهایی از آن نداشتیم.به خوبی حس میکردیم که سعادت بزرگ ما به یک اندوه بزرگ جایگزین شده است.

شامگاه روز سیزدهم فوریه طوفان به منتها درجه رسیده بود. برف در چادرمان نفوذ کرده و باد آنرا به صورت بادبانی درآورده بود. دوخت درزهای چادر یکی پس از دیگری مقاومتش را از دست میداد و چادر در یک لحظه از هم دریده شد. از چادر جر یک تکه پارچه که دستخوش باد وحشتناک شده بود چیزی باقی نمانده بود و ما نومیدانه آن را محکم در چنگال هامان گرفته بودیم. با این وضع و حالت آن شب ما سپری شد و دما سنج_تنها چیزی که در اختیارمان بود_ باز هم پانزده میلیمتر پایین رفته بود.

وقت را نمیبایست بیش از آن از دست میدادیم.روز بعد در زیر همان طوفان مداوم عقب نشینی آکروباتیک ما آغاز شد. چهار صد متر فرود مداوم در فضا به روی طناب!! پانی و تاسوتی به «کورمایور»1 برگشتند. بدین صورت وقتی را که باید صرف صعود میکردیم از دست دادیم.من تنها در زرمات ماندم در حالیکه آتش این رنج عدم موفقیت جانم را میسوزاند.

دو روز بعد هوا درباره عالی شد. در آن هنگام آنچه  را که روز گذشته مانند یک دیوانه به برسییش پرداخته بودم ناگهان منطقی و قابل انجام دیدم. و آن شب که به روز گرایید دوباره حرکت کردم.

این یک اقدام فوق العاده و در یک وضعیت دشوار بود. مطالب بسیاری پیرامون پیروزی نیافتن من در برنامه پیشین گفته شده و این بار ترجیح میدهم که همه کار پنهانی صورت گیرد. بهترین دوستم در زرمات «دانیل پانایته» و نیز «گیدوتونلا» و «ماریو دوبیازی» که در حادثه سیبری همچون برادر هم درآمده ایم اکنون در کنار من هستند و همسرم در زرمات منتظربازگشت من است. این سه دوست برای مشایعت من تا آن سوی دره «شوارتس زه» همراه من هستند و از آن پس من تنها خواهم بود. و آنگاه که لحظه جدایی فرا میرسد اندوهی سنگین بر وجودم فرود می آید. میل دارم کلمه های شادی آوری بر زبان آورم اما بغض گلویم را میفشارد و به جز یک خداحافظی فرار و خفه چیزی نمیتوانم از دهانم بیرون بفرستم. من در حالتی شبیه به فرار کردن هستم که ماریو چرخی میزند و به بهانه مبهمی دوباره به سوی من برمیگردد.

و در آن بالا باز هم ماترهورن نیم رخ باشکوهش را به رخ من میکشد. حوادث سخت و وحشت انگیز من از همینجا آغاز میشود. دو اندیشه با من به ستیز میپردازند: بازگشت با دوستانم به زرمات،زیرا خطر و دشواری صعود در برابر من کاملا آشکار است یا اجازه دادن به ماریو که تا آنجا که امکان دارد همراه من بیاید.

در حالیکه ما _من و ماریو_ به سوی پناهگاه هورنلی میرویم مرتب حرف میزنیم و باز هم حرف میزنیم. مبادا که من به تنهایی پر هراس آینده خود فکر کنم.

به پناهگاه هورنلی که میرسیم بعد از ظهر از آنجا رخت بر بسته است. من مصمم به ادامه دادن راه هستم. تیرگی شامگاه که بر روی دیواره های پناهگاه افتاده است بار دیگر تنهایی بزرگ مرا به خاطرم می آورد. ماریو اصرار دارد که باز هم تا مسافت زیادی همراه من بیاید و میگوید: من کوهنورد شده ام که همراه تو باشم. و من باز هم کلمه ای نمیابم که پاسخ گوی او باشم.

***

ساعت 6:30 بامداد روز دوشنبه است و سومین شب زنده داری من روی دیواره شمالی ماترهورن پایان می یابد. طبقه ای از یخ چهره ام را پوشانده است. گرما سنج کوچکی که به لباسم وصل کرده ام 25 درجه زیر صفر را نشان میدهد. شب گذشته به هیچ وجه نخوابیدم. دیواره شمالی ماترهورن و خواب؟چه فکر باطلی!!

جایی که شب هنگام اطراق کرده ام یک سکوی باریک سنگی سی سانتیمتری بود که یخ روی آن را شکسته و فرو ریخته بودم و خودم در حالیکه روی آن نشسته بودم و پشتم به دیواره کوه تکیه داشت و پاهایم در فضا آویخته بود شب را به صبح رساندم.

دو حلقه طناب مرا نگه میداشتند که یکی در سینه ام قرار داشت و دیگری زانوانم را در بر گرفته بود، و این حاقه ها با میخ به دیواره محکم شده بودند. نزدیک به نیم ساعت است که دستهای من با حالتی عصبی روی چراق قوه جیبی کوچکم فشار می آورند و بیصبرانه در انتظار پاسخ دادن به علامت چراغ «ماریو» هستم ...

چند دقیقه دیگر میگذرد و عاقبت زمان روشن شدن چراغ و خبر دادن بوسیله آن از پایین دیواره فرا میرسد.ماه با تمام وجودش میدرخشید،اما در ژرفنای دره،سایه مخروطی شکل ماترهورن با تیرگی مکانی که ماریو باید از آنجا به من علامت دهد در هم آمیخته اند.من به چیزی نمی اندیشم جز اینه علامت چراغ را ببینم و به آن پاسخ دهم. سه یا چهار حرکت آهسته من با چراغم از بالا به پایین و سپس چند حرکت تند به او میفهماند که من زنده هستم و از شر این شب هم تا اندازه ای خلاصی یافته ام و به صعود ادامه خواهم داد.

تا کنون هرگز چنین احساس وحشتناک تنهایی را به خاطر ندارم و این روشنایی کوچک دوستانه ای که از ژرف دره از دو هزار متر پایین تر به سوی من فرستاده میشود تنها ارتباط جان بخش بشری است که در مدت این سه روز و سه شب مرا همراهی میکند. و این است آن روشنایی کوچک. اما آنقدر کمرنگ است که با شفق بامدادی اینجا هماهنگی دارد. شاید این آخرین باری باشد که باید آنرا ببینم.زیرا با کمی بخت امروز قله را فتح خواهم کرد. ماریو به آهستگی شروع به علامت دادن میکند... سه ... چهار و بعد تیرگی و سکوت و انتظار. من هم برای پاسخ دادن دستم را از درون کیسه خواب بیرون می آورم.

او نور چراغ مرا دیده است زیرا به سرعت علامت های او افزوده میشود. تند با روح، پر شور و پر هیجان. اینک دیگر من تنها نیستم. شفق آشکار میشود و دسته های نور و تاریکی با هم تلاقی میکنند و روی قله های دره «والین» اشکال و رنگ ها در حال تغییرند و در آن پایین دهکده «زرمات»2 تیرگی خودش را کم کم در نور روز میشوید.

چرا شیطان در اینجا به سراغ من آمده است؟ تنها، در قلب زمستان و در این راه ناشناخته که دستخوش سرما و یخ و دامهای مرگ است؟چرا من این تنهایی سخت را ناچیز شمردم؟ شاید عقلم را از دست داده بودم که به مبارزه با سرنوشتم برخاستم؟ در همین تابستان گذشته بود که گفتم و نوشتم که دیگر از این دیوانگی ها نخواهم کرد؛ پس چرا قولم را از یاد بردم؟

اینها پرسشهایی هستند که در این هنگام که خود را برای آخرین جهش به سوی قله آماده میکنم به خاطرم می آیند. اینها اندیشه های مردی در یک لحظه ضعف است. مردی که مدت هفتاد ساعت است تا سر حد اعلای امکان برای پیروزی نهاییش کوشیده است. هدف این پیروزی ماتر هورن است، کوهی که شاخص کوهنوردی است. کوهی که با صعود بر آن کوهنوردی راه تازه ای یافت و اکنون سده ای بر آن میگذرد. امروز یک مرد ضعیف میخواهد تاریخ کوهنوردی را با گشودن آخرین مسیر به روی دیواره بسیار دشوار این کوه کامل کند.

***

با نخستین روشنایی سپیده دم عازم میشوم. چند هواپیما که برای بررسی موقعیت من و عکسبرداری از من در پرواز هستند میخواهند به من بفههمانند که با قله فاصله چندانی ندارم.

یکبار دیگر برای آنکه بتوانم سریع تر صعود کنم به سبک کردن کوله پشتی میپردازم. خوراکیها، رکاب های صعود و میخ ها به دست فضا سپرده میشوند. و هنگامیکه میخواهم کلاهخود پلاستیکی ام را که مدت چهار سال در پیروزی های بسیار درخشان من سهم داشته از دست بدهم دست نگه میدارم و آن را روی سینه ام میفشارم. چه کار زشتی میخواهم بکنم؟

فرورفتگی های روی آن را مانند آن که جای زخمی باشد نوازش میکنم. این فرورفتگیها بر اثر سقوط سنگ های مون بلان، آند و ... بوجود آمده. شاید بدون این کلاه از من هم اکنون اثری نبود.

تصور میکنم بصورت یکی از گناهکاران کتاب مقدس در آمده ام که به کفاره گناهانش باید تا ابد از کوهها بالا برود! ساعت 3بعدازظهر است که من در حدود پنجاه متری قله صلیب فراز قله ماترهورن را مشاهده میکنم که زیر اشعه خورشید نور افشانی  میکند. حالتی غیر عادی احساس میکنم. یک حالت ماورا حقیقت. یک معجزه. کاملا به سان هاله نور انبیا و اولیا است.

هواپیما ها  که تا آن لحظه صدای موتورهایشان گوشم را کر میکرد گویا پیش بینی میکنند که حالتی ویژه در شرف تکوین است.مثل اینکه احساس شرم داشته باشند از آنجا دور میشوند و مرا تنها میگذارند.

و من مسحور شده بازوانم را به سوی صلیب بلند میکنم و بدنه آهنینش را در آغوش میفشارم. و آنگاه به زانو در میآیم  و در آن سکوت مقدس میگریم.

 

 

 

از کتاب "یک کوه، یک مرد"، شرح اولین صعود انفرادی زمستانه به دیواره 1200 متری ماترهورن(4480 متر) نوشته والتر بوناتی

 

 


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]