I just want to climb
۱۳٩٠/٧/۱۳
بار بر دوش.

 

 

 


۱۳٩٠/٧/٧
یادی از صعود 15 قله.

 

تابستان 85 مبین رستگار از اعضای انجمن کوهنوردی پلی تکنیک، به مناسبت 15 امین سالگرد تاسیس انجمن کوهنوردی دانشگاه و گرامیداشت آن پیشنهادی مطرح کرد: صعود اعضای انجمن به 15 تا از قله‌های ایران بطور همزمان. مبین رستگار و حسین سرافراز کارهای مربوط به برنامه ریزی و هماهنگی را به عهده گرفتند. تعدادی از قله های مطرح ایران بعنوان کاندیداهای اصلی در نظر گرفته شده و سرپرست آنها تعیین شد و امور مربوط به تعیین مسیر، زمانبندی، تعیین افراد تیم و غیره به عهده سرپرست ها گذاشته شد، با این شرط که هر تیم عصر روز جمعه موعود به قله برسند. برای قله های دیگر نیز رایزنی هایی با اعضای گروه صورت گرفت تا سرپرستی صعود به آنها را بر عهده بگیرند. قله های درفک و گنو به علت مشکلات پیش آمده برای متقاضیان، در لحظات آخر از لیست حذف و قله پرسون به لیست اضافه شد. در نهایت قله های زیر به عنوان اهداف این صعود در نظر گرفته شده: دماوند (سرپرست: حسین سرافراز)، علم‌کوه (رضا لطفیان)، سبلان (فرشید فاریابی)، دنا (محسن انواری)، زردکوه (مجید دلدار)، اشترانکوه (منصور احمدی)، خلنو (بابک ضیا)، آزادکوه (احسان حسین‌نژاد)، الوند (محمد مینایی)، کرکس (طاهره مسعودیان)، سرکچال (محمد صبرآموز)، برفخانه (مهین شمسی‌خانی)، پرسون (پویا هادیان)، ریزان (شاهین مقیمی) و توچال (رضا راد).

قبل از صعود، از انجمن های کوهنوردی سایر دانشگاه های تهران نیز برای همراهی دعوت شد که گروه کوهنوردی دانشگاه خواجه نصیر (که قصد صعود به الوند را داشتند) نیز همراه این صعود شدند.

یک هفته مانده به پایان شهریور به عنوان زمان صعود انتخاب شد. مبین رستگار علیرغم حضورش در تمام مراحل برنامه ریزی و هماهنگی، نهایتا نتوانست در صعود نهایی شرکت کند و جای خالی اش هنوز هم به شدت احساس میشود.

همچنین قرار شد نیما یزدی‌پور در استرالیا و محمود واحدیان در لهستان در همان روز قله هایی را صعود کنند (خاطرم نیست که این صعودها انجام شد یا نه. آگاهان توضیح دهند).

***

 

پنج شنبه 23 شهریور 85 است. ساعت 8 صبح با علی و آرش در ایستگاه مترو صادقیه قرار داریم. کمی دیر میرسم و با نیم ساعت تاخیر به سمت کرج حرکت میکنیم. در کرج سوار مینی بوس های گچسر شده (کرایه اش آن زمان نفری 500 تومان بود) و حدود 11 به گچسر میرسیم. به دنبال ماشینی که کرایه کنیم کمی معطل شده و سپس با یک سواری به وارنگرود میرویم. به مبلغ 2000 تومان.  

بعد از تعویض لباس و تقسیم بارها در روستا، ساعت 12 به سمت دره وارنگرود و آزادکوه حرکت میکنیم. ساعت حدود سه بعدازظهر است که به کلبه محیط بانی میرسیم. نهار را میخوریم و در مورد ادامه حرکت به سمت دشت کمانکوه و یا استقرار در همین محل مشورت میکنیم. به توجه به باد بسیار شدید و احتمال دگرگونی شرایط جوی تصمیم به شب مانی در همین جا میگیریم. سپس چادر را برپا کرده و مشغول استراحت میشویم.

عصر هنگام به گفتگو، خوردن و نوشیدن و گوش دادن به موسیقی میگذرد. حدود 9 شب شام خورده و درون چادر به خواب میرویم.

...

جمعه 24 شهریور. امروز قرار است 15 قله بوسیله تیم های مختلف صعود شود. ساعت 3:30 بامداد بیدار شده و پس از خوردن صبحانه و پر کردن فلاسک ها حدود 5:20 حرکت میکنیم. قبل از حرکت به علت باد شدید چادر را خوابانده و تعدادی سنگ روی آن میگذاریم تا جابه جا نشود.

ساعت 6:20 صبح. اولین قله صعود میشود. قله کلونچی در زردکوه: مجید دلدار، کاوه فتاحیان.  

بعد از گردنه کمان کوه یک قسمت را اشتباه رفته و بیست دقیقه ای عقب می افتیم. ساعت 7:10 به دشت کمان کوه میرسیم. استراحتی مختصر و ادامه حرکت به سمت گردنه چورن.

ساعت 7:30 صبح قله دوم هم صعود میشود. کرکس: طاهره مسعودیان، مجتبی مسعودیان، الهام خانی و روزبه پازوکی.

باد بسیار شدید است! از گردنه "سوتک" تا گردنه "چورن" تمام مسیر تراورس است. 3 ساعت تمام تراورس. البته همراه با بالا و پایین رفتن های پیاپی. نگرانیم که برگشت هم همین قدر زمان خواهد برد!  ساعت 9 به گردنه چورن میرسیم و تقریبا بلافاصله به سمت قله حرکت میکنیم.

ساعت 9:15؛ قله بعدی سبلان است. فرشید فاریابی، ترگل انوری نژاد.

ساعت 9:30 الوند هم صعود میشود. حامد کوهپایه­زاده، مهدی قطبی، محمد مینایی زعیم. به همراه دوستان‌مان در انجمن کوهنوردی دانشگاه خواجه نصیر.

ساعت 9:45، تیم انجمن به قله سن‌بران اشترانکوه میرسد. منصور احمدی، میرعلی حسینی، وریا دایی‌چین، پریسا امامی، میلاد احمدی، تهمینه عنایتی.

حدود ساعت 10 صبح به نزدیکی قله میرسیم. باد بسیار شدید شده است. توقفی میکنیم تا هر 3 نفر با هم به طرف قله حرکت کنیم.

ساعت 10 محسن انواری و مجید توکل به قله حوض دال دنا میرسند.

ساعت 10:10 برفخانه یزد صعود میشود. مهین شمسی خانی، وجیهه دخیلی و یونس اصغرزاده.

ساعت 10:20 صبح جمعه، 24 شهریور 1385، قله آزادکوه، ارتفاع 4390 متر.

با علی و آرش فریاد شادی سر میدهیم. خلنو، سرکچال و توچال در جنوب، دماوند در شرق و علم کوه در غرب به خوبی دیده میشوند. و سبلان، دنا، اشتران‌کوه، زردکوه و الوند در غرب ایران و برفخانه و کرکس در مرکز هم البته دیده نمیشود.

پشت سنگی، در امان از باد شدید نشسته و مشغول استراحت میشویم. همراه با جرعه ای چای داغ. پلاکارد قله را بیرون می آورم تا عکس بگیریم. آرش هم از کوله اش پرچمی دیگر بیرون می آورد. پرچمی با بهترین رنگ های ممکن. سبز، سفید و قرمز. یک شگفتی تمام عیار و لذت بخش.  

پرچم ایران و پلاکارد را به دست گرفته و چند عکس میگیریم. با مبین تماس میگیرم و صعودمان را اطلاع میدهم. و سپس فرود از قله آغاز میشود.

ساعت 10:30. حمید حسن زاده و رضا لطفیان به علم‌کوه میرسند. محمد صبرآموز و لیلا بهرامی هم سرکچال را در همین ساعت صعود میکنند.   

15 دقیقه بعد در گردنه چورن هستیم؛ و آغاز تراورسی طولانی تا گردنه سوتک.

ساعت 11 قله های خلنو (بابک ضیا، مارال پناهی، مهدی چاووشی، محمد باقری و سحر برهان) و دماوند (احمد شیرمحمد، حسین سرافراز، فرزانه سرافراز و لیلا عزیزی) هم صعود میشوند.

از کلبه محیط‌بانی به بالا، تمام چشمه ها و حتی دریاچه خشک شده اند و هیچ آبی در مسیر ندیدیم! در گردنه کمان کوه آخرین جرعه های آب همراهمان را هم مینوشیم و باز هم تشنه و زیر شلاق باد گرم به پایین حرکت میکنیم.

ساعت 12:30 قله پرسون (پویا هادیان، علی شریفی) و ساعت 13 قله ریزان (مینا حیدری، نوشین مرتضوی، شاهین مقیمی) صعود میشود.

ساعت 13:15 پانزدهمین و آخرین قله یعنی توچال هم صعود میشود. رضا راد، محمد تهرانی، فرشته نظری.

حدود 2 بعد از ظهر به چادر میرسیم. چادر را برپا کرده و پیاپی آب مینوشیم. متوجه میشویم که چادر "ظاهرا" بوسیله افراد محلی مورد دستبرد قرار گرفته و یک اجاق گاز و یک هدلمپ خسارت این دستبرد است. ظاهرا چون چادر خوابیده بوده فرصتی برای سرقت بیشتر نداشته اند.

بعد از خوردن نهار و جمع کردن چادر، ساعت 3:40 دقیقه به سمت ده حرکت میکنیم. دو ساعت بعد به بالای روستا رسیده و پس از تعویض لباس و کمی استراحت وارد ده میشویم. برخورد اهالی روستا بسیار دوستانه است و با سلام وخسته نباشید به ما خوشامد میگویند.

 

باید با آژانسی در گچسر تماس بگیریم برای ماشین. نگران هستیم که ماشین هست یا نه. در همین هنگام دو مرد از ماشینی که روبروی اتاق مخابرات پارک شده بیرون می آیند:

"به گچسر میروید؟"

"بله"

"چند نفر هستید؟"

"سه نفر"

"بیایید بالا. ما تا کرج میرویم. اگر بخواهید شما را هم میبریم"!!!

باورمان نمیشود. حین گفتگو مشخص میشود که این دو نفر مهندس مخابرات هستند و برای کشیدن خط تلفن به روستا به وارنگرود آمده اند. آقای امیدوار (صاحب ماشین) در جوانی کوهنورد بوده و به کوهنوردان ارادت خاصی دارد. با پرشیای آقای امیدوار تا کرج می آییم. در میدان کرج پس از تشکر فراوان از دوستان جدیدمان خداحافظی کرده و با تاکسی تا ایستگاه مترو آمده و با مترو به تهران برمیگردیم.

حدود 9 شب در ایستگاه مترو صادقیه هستیم و از همدیگر خداحافظی میکنیم.

 

 

 

پ.ن:

در نوشتن اسامی افراد هر تیم از آرشیو وبلاگ صعود و کمی هم از حافظه ام کمک گرفته ام. ممکن است دارای نقص یا اشتباهاتی باشد.

 

 


۱۳٩٠/٧/٥
از بوناتی.

 

 

در مدت چند ماه که آماده این صعود میشدم شور و هیجان شگفتی در خود احساس میکردم و اغلب به حالتی دچار میشدم که میتوان آن را از خود بیخود شدن تعبیر کرد. در این مدت ماترهورن در میان تصورات و خیالات پریشانم زیباتر زنده و جاندار و یک هدف کاملا تازه جلوه میکرد. حجب ذاتیم اجازه نمیداد که راجع به هدفم با دیگران سخنی بگویم.اما با وجود ایم میباید دوستانی برای همراهی در این حادثه پیدا میکردم.. گالینی بر اثر حادثه ای در اسکی مجروح شده است و بنا بر این تنها پانی و تاسوتی باقی مانده اند.

ما روز دهم فوریه حمله خود را آغاز کردیم.مسیر صعود در ذهنم نقش بسته بود و هیچ راهی به نظرم تازه نمی آمد.ما سه نفر با یکدیگر هم پیمان بودیم و خود را خوشبخت احساس میکردیم. پس از سه روز تلاش توانستین به نخستین نقطه پای دیواره برسیم. آنجا شیار معلقی بود که تمام دیواره شمالی را به طور افقی میبرید. و در همانجا توفان به سراغمان آمد.بیست و چهار ساعت دستخوش این طوفان وحشتزا بودیم و امیدی به رهایی از آن نداشتیم.به خوبی حس میکردیم که سعادت بزرگ ما به یک اندوه بزرگ جایگزین شده است.

شامگاه روز سیزدهم فوریه طوفان به منتها درجه رسیده بود. برف در چادرمان نفوذ کرده و باد آنرا به صورت بادبانی درآورده بود. دوخت درزهای چادر یکی پس از دیگری مقاومتش را از دست میداد و چادر در یک لحظه از هم دریده شد. از چادر جر یک تکه پارچه که دستخوش باد وحشتناک شده بود چیزی باقی نمانده بود و ما نومیدانه آن را محکم در چنگال هامان گرفته بودیم. با این وضع و حالت آن شب ما سپری شد و دما سنج_تنها چیزی که در اختیارمان بود_ باز هم پانزده میلیمتر پایین رفته بود.

وقت را نمیبایست بیش از آن از دست میدادیم.روز بعد در زیر همان طوفان مداوم عقب نشینی آکروباتیک ما آغاز شد. چهار صد متر فرود مداوم در فضا به روی طناب!! پانی و تاسوتی به «کورمایور»1 برگشتند. بدین صورت وقتی را که باید صرف صعود میکردیم از دست دادیم.من تنها در زرمات ماندم در حالیکه آتش این رنج عدم موفقیت جانم را میسوزاند.

دو روز بعد هوا درباره عالی شد. در آن هنگام آنچه  را که روز گذشته مانند یک دیوانه به برسییش پرداخته بودم ناگهان منطقی و قابل انجام دیدم. و آن شب که به روز گرایید دوباره حرکت کردم.

این یک اقدام فوق العاده و در یک وضعیت دشوار بود. مطالب بسیاری پیرامون پیروزی نیافتن من در برنامه پیشین گفته شده و این بار ترجیح میدهم که همه کار پنهانی صورت گیرد. بهترین دوستم در زرمات «دانیل پانایته» و نیز «گیدوتونلا» و «ماریو دوبیازی» که در حادثه سیبری همچون برادر هم درآمده ایم اکنون در کنار من هستند و همسرم در زرمات منتظربازگشت من است. این سه دوست برای مشایعت من تا آن سوی دره «شوارتس زه» همراه من هستند و از آن پس من تنها خواهم بود. و آنگاه که لحظه جدایی فرا میرسد اندوهی سنگین بر وجودم فرود می آید. میل دارم کلمه های شادی آوری بر زبان آورم اما بغض گلویم را میفشارد و به جز یک خداحافظی فرار و خفه چیزی نمیتوانم از دهانم بیرون بفرستم. من در حالتی شبیه به فرار کردن هستم که ماریو چرخی میزند و به بهانه مبهمی دوباره به سوی من برمیگردد.

و در آن بالا باز هم ماترهورن نیم رخ باشکوهش را به رخ من میکشد. حوادث سخت و وحشت انگیز من از همینجا آغاز میشود. دو اندیشه با من به ستیز میپردازند: بازگشت با دوستانم به زرمات،زیرا خطر و دشواری صعود در برابر من کاملا آشکار است یا اجازه دادن به ماریو که تا آنجا که امکان دارد همراه من بیاید.

در حالیکه ما _من و ماریو_ به سوی پناهگاه هورنلی میرویم مرتب حرف میزنیم و باز هم حرف میزنیم. مبادا که من به تنهایی پر هراس آینده خود فکر کنم.

به پناهگاه هورنلی که میرسیم بعد از ظهر از آنجا رخت بر بسته است. من مصمم به ادامه دادن راه هستم. تیرگی شامگاه که بر روی دیواره های پناهگاه افتاده است بار دیگر تنهایی بزرگ مرا به خاطرم می آورد. ماریو اصرار دارد که باز هم تا مسافت زیادی همراه من بیاید و میگوید: من کوهنورد شده ام که همراه تو باشم. و من باز هم کلمه ای نمیابم که پاسخ گوی او باشم.

***

ساعت 6:30 بامداد روز دوشنبه است و سومین شب زنده داری من روی دیواره شمالی ماترهورن پایان می یابد. طبقه ای از یخ چهره ام را پوشانده است. گرما سنج کوچکی که به لباسم وصل کرده ام 25 درجه زیر صفر را نشان میدهد. شب گذشته به هیچ وجه نخوابیدم. دیواره شمالی ماترهورن و خواب؟چه فکر باطلی!!

جایی که شب هنگام اطراق کرده ام یک سکوی باریک سنگی سی سانتیمتری بود که یخ روی آن را شکسته و فرو ریخته بودم و خودم در حالیکه روی آن نشسته بودم و پشتم به دیواره کوه تکیه داشت و پاهایم در فضا آویخته بود شب را به صبح رساندم.

دو حلقه طناب مرا نگه میداشتند که یکی در سینه ام قرار داشت و دیگری زانوانم را در بر گرفته بود، و این حاقه ها با میخ به دیواره محکم شده بودند. نزدیک به نیم ساعت است که دستهای من با حالتی عصبی روی چراق قوه جیبی کوچکم فشار می آورند و بیصبرانه در انتظار پاسخ دادن به علامت چراغ «ماریو» هستم ...

چند دقیقه دیگر میگذرد و عاقبت زمان روشن شدن چراغ و خبر دادن بوسیله آن از پایین دیواره فرا میرسد.ماه با تمام وجودش میدرخشید،اما در ژرفنای دره،سایه مخروطی شکل ماترهورن با تیرگی مکانی که ماریو باید از آنجا به من علامت دهد در هم آمیخته اند.من به چیزی نمی اندیشم جز اینه علامت چراغ را ببینم و به آن پاسخ دهم. سه یا چهار حرکت آهسته من با چراغم از بالا به پایین و سپس چند حرکت تند به او میفهماند که من زنده هستم و از شر این شب هم تا اندازه ای خلاصی یافته ام و به صعود ادامه خواهم داد.

تا کنون هرگز چنین احساس وحشتناک تنهایی را به خاطر ندارم و این روشنایی کوچک دوستانه ای که از ژرف دره از دو هزار متر پایین تر به سوی من فرستاده میشود تنها ارتباط جان بخش بشری است که در مدت این سه روز و سه شب مرا همراهی میکند. و این است آن روشنایی کوچک. اما آنقدر کمرنگ است که با شفق بامدادی اینجا هماهنگی دارد. شاید این آخرین باری باشد که باید آنرا ببینم.زیرا با کمی بخت امروز قله را فتح خواهم کرد. ماریو به آهستگی شروع به علامت دادن میکند... سه ... چهار و بعد تیرگی و سکوت و انتظار. من هم برای پاسخ دادن دستم را از درون کیسه خواب بیرون می آورم.

او نور چراغ مرا دیده است زیرا به سرعت علامت های او افزوده میشود. تند با روح، پر شور و پر هیجان. اینک دیگر من تنها نیستم. شفق آشکار میشود و دسته های نور و تاریکی با هم تلاقی میکنند و روی قله های دره «والین» اشکال و رنگ ها در حال تغییرند و در آن پایین دهکده «زرمات»2 تیرگی خودش را کم کم در نور روز میشوید.

چرا شیطان در اینجا به سراغ من آمده است؟ تنها، در قلب زمستان و در این راه ناشناخته که دستخوش سرما و یخ و دامهای مرگ است؟چرا من این تنهایی سخت را ناچیز شمردم؟ شاید عقلم را از دست داده بودم که به مبارزه با سرنوشتم برخاستم؟ در همین تابستان گذشته بود که گفتم و نوشتم که دیگر از این دیوانگی ها نخواهم کرد؛ پس چرا قولم را از یاد بردم؟

اینها پرسشهایی هستند که در این هنگام که خود را برای آخرین جهش به سوی قله آماده میکنم به خاطرم می آیند. اینها اندیشه های مردی در یک لحظه ضعف است. مردی که مدت هفتاد ساعت است تا سر حد اعلای امکان برای پیروزی نهاییش کوشیده است. هدف این پیروزی ماتر هورن است، کوهی که شاخص کوهنوردی است. کوهی که با صعود بر آن کوهنوردی راه تازه ای یافت و اکنون سده ای بر آن میگذرد. امروز یک مرد ضعیف میخواهد تاریخ کوهنوردی را با گشودن آخرین مسیر به روی دیواره بسیار دشوار این کوه کامل کند.

***

با نخستین روشنایی سپیده دم عازم میشوم. چند هواپیما که برای بررسی موقعیت من و عکسبرداری از من در پرواز هستند میخواهند به من بفههمانند که با قله فاصله چندانی ندارم.

یکبار دیگر برای آنکه بتوانم سریع تر صعود کنم به سبک کردن کوله پشتی میپردازم. خوراکیها، رکاب های صعود و میخ ها به دست فضا سپرده میشوند. و هنگامیکه میخواهم کلاهخود پلاستیکی ام را که مدت چهار سال در پیروزی های بسیار درخشان من سهم داشته از دست بدهم دست نگه میدارم و آن را روی سینه ام میفشارم. چه کار زشتی میخواهم بکنم؟

فرورفتگی های روی آن را مانند آن که جای زخمی باشد نوازش میکنم. این فرورفتگیها بر اثر سقوط سنگ های مون بلان، آند و ... بوجود آمده. شاید بدون این کلاه از من هم اکنون اثری نبود.

تصور میکنم بصورت یکی از گناهکاران کتاب مقدس در آمده ام که به کفاره گناهانش باید تا ابد از کوهها بالا برود! ساعت 3بعدازظهر است که من در حدود پنجاه متری قله صلیب فراز قله ماترهورن را مشاهده میکنم که زیر اشعه خورشید نور افشانی  میکند. حالتی غیر عادی احساس میکنم. یک حالت ماورا حقیقت. یک معجزه. کاملا به سان هاله نور انبیا و اولیا است.

هواپیما ها  که تا آن لحظه صدای موتورهایشان گوشم را کر میکرد گویا پیش بینی میکنند که حالتی ویژه در شرف تکوین است.مثل اینکه احساس شرم داشته باشند از آنجا دور میشوند و مرا تنها میگذارند.

و من مسحور شده بازوانم را به سوی صلیب بلند میکنم و بدنه آهنینش را در آغوش میفشارم. و آنگاه به زانو در میآیم  و در آن سکوت مقدس میگریم.

 

 

 

از کتاب "یک کوه، یک مرد"، شرح اولین صعود انفرادی زمستانه به دیواره 1200 متری ماترهورن(4480 متر) نوشته والتر بوناتی

 

 


۱۳٩٠/٦/۸
پیامهای بازرگانی

 

 

جشنواره روز حفاظت از یوزپلنگ ایرانی

 

 


۱۳٩٠/٤/٢٧
یک عمر با عزت.

گزیدهء روزشمار زندگی عزت‌الله سحابی / به نقل از ویژه‌نامه شرق

 

12 اردیبهشت 1309: تولد

مهرماه 1327: ورود به دانشگاه تهران و تحصیل در رشته مهندسی مکانیک

1328: راه‌اندازی مجله فروغ علم

1330: انتشار نشریه گنج شایگان

پائیز 1332: پیوستن به نهضت مقاومت ملی پس از کودتای 28 مرداد.

بهار 1333: بازداشت توسط نیروهای فرمانداری نظامی و تحویل به زندان لشگر دو زرهی. آزادی پس از دو ماه.

فروردین 1334: بازداشت مجدد و انتقال به زندان قزل‌قلعه.

شهریور 1334: آزادی از زندان. 

خرداد 1340: ورود به نهضت آزادی ایران.

29 تیر 1340: بازداشت توسط پلیس در جریان بزرگداشت شهدای سی تیر 1331 در ابن‌بابویه

شهریور 1340: آزادی از زندان و از سر‌گیری فعالیت سیاسی

1340: تدریس در رشته مکانیک در دانشگاه امیرکبیر.

خرداد 1342: بازداشت توسط ساواک و انتقال به زندان قصر

مهرماه 1342: آغاز محاکمه رهبران و اعضای نهضت آزادی

اسفند 1342: محاکمه در دادگاه نظامی، محکومیت عزت‌الله سحابی به چهار سال زندان

آبان 1344: تبعید به زندان برازجان

خزداد 1345: انتقال از برازجان به زندان قصر

اردیبهشت 1346: آزادی از زندان

مهرماه 1350: نامه نگاری به قطب‌زاده و تشویق به فعالیت تبلیغی علیه نظام، کشف نامه مهندس سحابی از مسافر حامل نامه، بازداشت مهندس و انتقال به زندان کمیته مشترک و سپس زندان قزل‌قلعه

آبان 1351: تبعید به زندان عادل‌آباد

1354: اعتصاب غذای زندانیان عادل‌آباد با هجوم ماموران و ضرب و شتم زندانیان شکسته شد. مهندس سحابی نیز در این ماجرا مصدوم شد.

1357: انتقال مهندس سحابی از عادل‌آباد به زندان قصر

سوم آبان 1357: آزادی پس از هفت سال.

دی 1357: عضویت در شورای انقلاب

اسفند 1358: راهیابی به اولین دوره مجلس شورای ملی

1369: امضای نامه معروف به نامه 90 امضایی و نقد برنامه های اقتصادی دولت هاشمی.

خرداد 1369: بازداشت مهندس سحابی

آذر 1369: آزادی از زندان

]در این دوران مهندس سحابی زیر فشار و شکنجه ماموران وزارت اطلاعات جلوی دوربین صداسیما حاضر شده و به اعتراف علیه خوا پرداخت. این اعترافات در سال 75 در برنامه هویت پخش شد. این موضوع در متن روزنامه شرق منتشر نشده .[

1371: انتشار مجله ایران فردا

آذر 1377: برگزاری دادگاه ایران فردا، محکومیت مهندس سحابی به پرداخت شش میلیون ریال جزای نقدی

]قاضی مرتضوی به عنوان تتمیم مجازات حکم به محرومیت سحابی از انتشار هر نشریه ای به مدت یکسال داد. این حکم در دادگاه تجدید نظر در اردیبهشت 78 لغو و انتشار ایران فردا مجددا آغاز شد [

دیماه 1379: محکومیت به چهار سال و 6ماه زندان به اتهام شرکت در کنفرانس برلین و تبلیغ علیه نظام

اردیبهشت 86: اهدای قلم طلایی از سوی انجمن صنفی روزنامه نگاران به مهندس سحابی

10 خرداد 1390: مهندس عزت‌الله سحابی پس از یکماه کما در 81 سالگی فوت کرد.

]11خرداد 1390: تشییع جنازه عزت‌الله سحابی با درگیری ماموران پلیس و نیروهای یگان ویژه با تشییع کنندگان مختل شد. هاله سحابی دختر مهندس کشته شد. این موضوع در متن روزنامه شرق منتشر نشده.[

22 خرداد 1390: پرونده کنفرانس برلین مختومه و برای مهندس سحابی قرار منع تعقیب صادر شد.

 

 


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]